<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خاطرات یک مرد مرده</title>
<link>http://mazdavich.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 26 Dec 2009 13:33:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://mazdavich.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0033cc&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید&lt;/FONT&gt; .....&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; </description>
<pubDate>Sat, 26 Dec 2009 13:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mazdavich&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>mazdavich</dc:creator>
<guid>http://mazdavich.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mazdavich.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#0000ff size=3&gt;تسلیم خواسته رب.....&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=3&gt;زانو در  مقابل پدر.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=3&gt;آماده برای عروج....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=3&gt;دست لرزان پدر...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=3&gt;اراده محکم پدر....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=3&gt;غرشی در آسمانها....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=3&gt;پیروزی از آن توست بندهء سر بلند....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 375px; HEIGHT: 590px&quot; border=0 hspace=0 alt=http://prosys.persiangig.com/messengers/ebrahim.jpg align=baseline src=&quot;http://prosys.persiangig.com/messengers/ebrahim.jpg&quot; width=498 height=574&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 17:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mazdavich&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>mazdavich</dc:creator>
<guid>http://mazdavich.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گویند....</title>
<link>http://mazdavich.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#ff0000 size=6&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=6&gt;توبه شکستم......&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 07:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mazdavich&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>mazdavich</dc:creator>
<guid>http://mazdavich.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mazdavich.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#009900 size=6&gt;نه شرقی نه غربی دولت سبز ملی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 08:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mazdavich&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>mazdavich</dc:creator>
<guid>http://mazdavich.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mazdavich.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;نه...نمیتونم.....نمیشه......زشته....بی ادبیه....بهتره اینکارو نکنم....مایه آبرو ریزیه.....اونوقت ملت در موردم چی فکر میکنن....میگن از هیکلش خجالت نمیکشه که همچین کاری میکنه......وایییی....ای خداااااااااااااااااااااااااااااا................&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;اگه ضایع بشم چی....نه...تو میتونی مزدا...به خودت مسلط باش...هرچند تا حالا از این کارا نکردی ولی میتونی....باید تصمیم نهایی رو بگیرم...ولی اگه ignore بشم چی ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;از سلسله مسایل و مشکلات روحی که موقع    Add  کردن یکی از دوستانی که شدیدآ جلوش آبرو داریم و ازش خجالت میکشیم در فیس بوک برایمان پیش می آید...&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 17:30:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mazdavich&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>mazdavich</dc:creator>
<guid>http://mazdavich.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اعترافات یک خائن به ملت.....</title>
<link>http://mazdavich.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000099 size=3&gt;من اعتراف می‌کنم به قتل، حمل اسلحه&lt;BR&gt;به ارتباط اجنبی، به سازش و مسامحه&lt;BR&gt;من اعتراف می‌کنم به ننگ سرسپردگی&lt;BR&gt;به اغتشاش و مفسده، به شرب خمر و هرزگی&lt;BR&gt;من اعتراف می‌کنم به انقلاب مخملی&lt;BR&gt;به کودتای موسوی علیه بیت رهبری&lt;BR&gt;من اعتراف می‌کنم که خاتمی منافق است&lt;BR&gt;و شیخ هم طبیعتا خرابکار و فاسق است&lt;BR&gt;و اعتراف می‌کنم به صاف بودن زمین&lt;BR&gt;به روز بودن شب و یسار بودن یمین&lt;BR&gt;من اعتراف می‌کنم که جان‌نثار رهبرم&lt;BR&gt;که قتل این همه جوان نبوده کار رهبرم&lt;BR&gt;من اعتراف می‌کنم که شب سفید بود و من&lt;BR&gt;اگر سیاه دیدمش خطای دید بود و من&lt;BR&gt;من اعتراف می‌کنم که اشتباه کرده‌ام&lt;BR&gt;و عمر خویش بی‌جهت چنین تباه کرده‌ام&lt;BR&gt;من اعتراف می‌کنم تعفن لباس من&lt;BR&gt;زکار خویش بوده من خودم خراب کرده‌ام&lt;BR&gt;فقط مرا تمیز کن، مجال یک وضو بده&lt;BR&gt;من اعتراف می‌کنم هوای ‌آب کرده‌ام&lt;BR&gt;من اعتراف می‌کنم نه بطری و نه کابل بود&lt;BR&gt;نه سقف بود و پنکه و نه پیچش طناب بود&lt;BR&gt;من اعتراف می‌کنم که قرص‌ها توهم است&lt;BR&gt;و فرد خائنی چو من نه لایق ترحم است&lt;BR&gt;من اعتراف می‌کنم فقط کمی امان بده&lt;BR&gt;به دوستان گشنه‌ام فقط یه لقمه نان بده&lt;BR&gt;من اعتراف می‌کنم تو رو خدا فقط بزن&lt;BR&gt;چه کار کرده مادرم؟ چه کار کرده پیرزن&lt;BR&gt;من اعتراف می‌کنم فقط نگو به دخترم&lt;BR&gt;در این یکی دوماه من چه آمدست بر سرم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 20:36:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mazdavich&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>mazdavich</dc:creator>
<guid>http://mazdavich.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mazdavich.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;اولين روز كارش به عنوان رئيس زندان از يه ربع ديگه شروع ميشد....چكمه هاي چرم بلندش كه تا زير زانوش ميومد رو حسابي واكس زده بود...طوري كه انعكاس تصويرتو ميتونستي توش ببيني....يونيفرم مشكي ، راسته و اتوكشي شده اش قيافه اي با ابهت و بي رحم بهش داده بود.........خيلي سريع ترفيع گرفته بود تنها 25 سالش بود كه شده بود رئيس زندان...البته نه با زحمت.....آخه اولآ فارغ التحصيل از يه دانشگاه معروف و گران قيمت در رشته مهندسي و ثانيآ از يك خانواده پولدار و با نفوذ بود...به خاطر علاقه شديدش به نظام و ارتش وارد اين حرفه شد....البته اصلآ دوست نداشت رئيس زندان باشه ولي مجبور بود...به علت مشكلاتي كه اين روزها شورشيها عليه حكومت پيش آورده بودن دولت مجبور شده بود در اكثر پستهاي امنيتي از نظاميها استفاده كنه ......دولت اعتقاد داشت نظاميها بي رحم ترن در نتيجه بهتر ميشود اين مردم رو  سركوب كرد....با همه اين حرفها دستور اكيد داده بودند در هر پستي هستيد از يونيفرم ارتشي استفاده كنيد....واسه همينم چكمه و يونيفرم مشكيشو پوشيده بود.....عصاي كوتاهش كه مخصوص ارتشي ها بود رو بر داشت و زير بغلش گذاشت...آرام و با وقار در حالي كه كلاه نظاميشو رو سرش جابجا ميكرد به سمت مركز زندان كه قرار بود اولين نطقشو براي زندان بانها و زندانيها بكنه ، رفت.....يكم استرس داشت ولي جوري رفتار ميكرد كه انگار هيچكس جز خودش مهم نيست....با قدمهاي سنگين و محكم و با اقتدار وارد سالن شد...به محض اينكه وارد شد رئيس بخش داد زد....&lt;/font&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt; ـ سرگرد جيسون برنارد وارد ميشوند...همگي خبر دارررررر...... &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;صداي كوبيده شدن پوتين هاي زندان بانها فضاي سالن رو پر كرد....با صدايي محكم گفت : آزاد.....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;رفت بالاي سكو و در حالي كه سعي ميكرد شديدآ قيافشو جدي و سرد بگيره شروع كرد به صحبت ....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;_ هر كس از قوانين من تخطي كنه بلايي سرش ميارم كه از زندگي سير بشه...در ضمن مجازات اعدام رو حتمآ اجرا ميكنم...منتظر بخشش من نباشيد...حالا اين ميخواد زنداني باشه يا زندان بان.....همين و بس....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;ميدونست كه اين چند جمله تاثيرش بيشتر از يه ساعت نطق خسته كننده است.... آرام از سكو پايين آمد و به سمت اتاقش كه بالاترين قسمت زندان بود و به همه جاي زندان مشرف بود رفت.....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;آرام رو صندليش نشست و با خودش گفت : زيادم كاره سختي نيست....فقط بايد جدي باشي كه همه ازت بترسن... اين يه زندان سياسي مخصوص مخالفان حكومت بود پس بايد اقتدار خودشو نشون ميداد...توي همين فكر بود كه يه نفر در زد...سريع خودش جمع و جور كرد و گفت بيا داخل...در باز شد و رئيس بخش وارد شد و گفت : قربان الان يه اتوبوس از  شورشيهايي كه بر عليه حكومت قيام كرده بودن و دستگير شدن رو آوردن....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;_باشه ....تو برو من خودم ميام....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;رئيس بخش بعد از احترام از اتاق رفت بيرون...جيسون يه نفس عميق كشيد....و در حالي كه عصاشو تو دستش تاب ميداد به سمت سالن اصلي رفت....وقتي رسيد ديد رئيس بخش قوانين رو واسه تازه واردا خونده .... بعد از رسيدن به سالن و و احترام نظامي تمامي پرسنل به اون ، شروع كرد به بازديد از تازه واردها...همه اونا دختر و پسرهاي بين 25 تا 30 سال بودن.....صورتشون به سختي معلوم بود آخه اين قدر كتكشون زده بودن كه تموم صورتشون كبود و پر خون بود...ميدونست اين كار ، كاره بازپرسها اداره امنيت ملي هستش نه كس ديگه.....فقط اونا هستن كه خيلي بي رحمن....همين طور كه داشت ميرفت به انتهاي صف متوجه يك هيكل نحيف و لاغر شد...آرام نزديك شد در حالي كه عصاشو به آرامي به كف دستش ميكوبيد ، ديد دختركي كه سنش به زور به 20 سال ميرسه ته صف ايستاده و از ضعف و خستگي كمي خم شده....اونم مثل بقيه كتك خورده بود....دخترك صورتشو بالا آورد و با حسرت چشماشو به چشمهاي اون دوخت...در چشمهاي سياه و درشت دخترك نوري كم سو ميدرخشيد...يه لحظه رو صورت دخترك قفل شد ولي بعدش به خودش اومد ...اخمي كرد و صورتش برگردوند و به رئيس بخش گفت :&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;_ به هركدوم از زندانيها يه صابون بده و ببرشون حمام...بوي گندشون زندان رو ور داشته...در ضمن نميخوام زندانمو كثيف كنن....روشنه....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;رئيس بخش صاف ايستاد و گفت : چشم قربان....ولي قربان دستور دادن كه به زندانيها خدماتي ارائه نشه....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;تا رئيس بخش اينو گفت جيسون با عصبانيت اومد طرفش ، تو چشماش نگاه كرد و با فرياد گفت : كي توي اين زندان دستور ميده آقا ؟ من يا اون ابله كه اين دستور رو داده.....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;رئيس بخش با تته پته گفت : البته شما قربان....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;جيسون داد زد : پس دهنتو ببند و كاري كه گفتم انجام بده ...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;رئيس بخش بدون اينكه حرفي بزنه با عجله زندانيها را با خودش برد....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;در حالي دستكش چرم مشكيشو مرتب ميكرد به سمت اتاقش رفت....تمام فكر و ذكرش قيافه معصوم اون دخترك بود...نميتونست نگاه اون دخترك رو از ذهنش بيرون كنه.....واقعآ اون دخترك چيكار كرده بود كه مستحق يك همچين مجازاتيه ...با خودش گفت بعدآ پرونده اين دخترك رو ميخونه ببينه اون چيكار كرده...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;5&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;چند روز بعد.....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;تنها چيزي كه توي پرونده دخترك مشكوك بود پيدا شدن يك شبنامه مخالف حكومت داخل خانه دخترك بود و ديگر هيچ....باورش نميشد به خاطر يك همچين دليل واهي كسي رو زنداني كنن و همچين بلايي سر كسي بيارن....زنگ زد به نگهباني و گفت دخترك رو بيارن به اتاقش.....ده دقيقه بعد در زدن....خودشو سريع پشت ميزش مرتب كرد و سعي كرد قيافه اي سرد و بي روح بگيره....نگهبان وارد شد و بعد از احترام گفت زنداني رو آوردم.....گفت بفرستش تو و خودت بيرون واستا...نگهبان گفت چشم قربان.....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;دخترك اومد تو در حالي كه از ترس پاهاش ميلرزيد.....جيسون صاف تو چشماش نگاه كرد و  با تحكم گفت : خانوادت بهت سلام و احترام ياد ندادن.....دخترك يك قدم عقب رفت و با صدايي كه از ته چاه بلند ميشد گفت : ببخشيد قربان....سلام قربان....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;جيسون گفت بشين ....سرشو به پرونده دخترك گرم كرد.....سكوتي سنگين و كشنده حكم فرما بود و يه جورايي جيسون از اين شرايط لذت ميبرد چون ميدونست تاثير بسيار بدي روي متهم ميذاره.... سرشو بالا آورد و ديد دخترك هنوز واستاده...اول تعجب كرد و بعد صدايي بي روح گفت مگه نگفتم بشين ....دخترك از ترس اينكه امكان داره جيسون ناراحت بشه سريع نشست روي صندلي كه رو به روي ميز جيسون بود....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;دخترك از خجالت يا شايد ترس سرشو انداخته بود پايين و هيچ حرفي نميزد ....انگار نفس هم نميكشيد..... جيسون براي اولين بار به دخترك با دقت نگاه كرد.... دختركي ظريف و كشيده با پوستي سفيد و موهاي مشكي....در صورت دخترك كوچكترين نشانه اعتماد به نفس به چشم نميخورد...انگار كه در بازداشتگاه قبلي روحش رو هم شكنجه داده بودند....هنوز آثار زخم و كبودي روي صورتش يه چشم ميخورد....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;جيسون سكوت رو شكست و گفت : چرا آوردنت زندان....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;دخترك سرشو به آرامي آورد بالا و با صدايي ضعيف گفت :  توي پروندم نوشتن....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;جيسون با خشم فرياد زد :جواب سوال رو بده.... من خودم خواندن بلدم و لازم نيست تو بگي من چيكار كنم... روشنه يا نه.....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;از اين طرز صحبت دخترك از ترس اشك تو چشماش جمع شد و گفت : ببخشيد قربان...چشم قربان....من به خاطر داشتن اعلاميه در خانه ام باز داشت شدم....بخدا اعلاميه مال من نبود...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;جيسون پرسيد : اسمت و شغلت چيه و چند سال داري ؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;دخترك گفت : اليزابت ميسون ، دانشجوي دندانپزشكي و 19 سال دارم....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;جيسون يك نگاه عميقي به اون انداخت و گفت : اعلاميه از كجا آورده بودي....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;دخترك گفت : انداخته بودن توي خونمون و منم برداشته بودم كه بخونمش .....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;جيسون داد زد : فكر كردي من احمقم و كه داري اين مزخرفاتو تحويلم ميدي....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;اينجا بود كه دخترك زد زير گريه و گفت : نه بخدا...به جون خودم مال من نبود.....چرا باور نميكنين....بستمه ديگه...چرا باور نميكنين....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;جيسون فرياد زد : اينجا كولي بازي غدغنه...فهميدي ....صداتو ببر...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;دخترك شروع كرد بي صدا گريه كردن....جيسون فرياد زد نگهبان زنداني رو ببر به سلولش....نگهبان آمد و بازو دخترك رو گرفت و با خشونت به سمت سلولش برد...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;جيسون ته دلش خيلي ناراحت بود از اين طرز بر خورد با اين دخترك ولي مجبور بود...از بالا دستور اكيد داده بودن كه هيچ گونه ملايمتي با اين افراد نداشته باشيد.....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;توي چند روزي كه گذشت جيسون تمامي پرونده ها رو خوند....اكثر اونها دانشجو بودند و توي تظاهرات دستگير شده بودند....ولي هيچ كدام مثل پرونده اون دخترك بيگناه نبود.....حداقل جرم اونها شركت در تظاهرات بود ولي اون دخترك تقريبآ هيچ جرمي مرتكب نشده بود....تصميم گرفت يه سري به سلول زندانيها بزنه....در حالي كه آرام و محكم قدم بر ميداشت شروع كرد به ديدن سلول زندانيها.....تقريبآ همه يه جور بود...هيچ چيز خاصي در اون ديده نميشد....سلولها عاري از هر چيز ضروري بود...نه كتابي....نه مجله اي...نه حتي عكسي....انگار توي اون سلولها زمان متوقف شده بود....... قيافه همه زندانيها يه جور بود...آكنده از درد و نااميدي.....همين طور كه داشت به زندانيها نگاه ميكرد رسيد به سلول دخترك....دخترك در حالي كه يه گوشه كز كرده بود و سرشو بين زانوهاش گذاشته بود و دستاشو دور زانوش حلقه كرده بود....مشخص بود كه تنهايي ، ترس و شكنجه اين بلا رو سرش آورده....يه جورايي دلش سوخت....دستور داد به آجودانش كه در سلول رو باز كنه....به محض اينكه در سلول باز شد دخترك از جا پريد و از ترس به گوشه سلول پناه برد و با وحشت به چهره فرمانده زندان نگاه كرد....جيسون به آرامي به دخترك گفت : چيزي براي ترس وجود نداره و ميتوني بشيني....دخترك همان گوشه سلول نشست و خودشو بغل كرد....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;جيسون يه نگاهي انداخت و گفت : خانوادت ازت خبري دارن...دخترك به علامت نه سرشو تكون داد...جيسون گفت : چيزي نميخواي بگم واست بيارن...دخترك با تعجب آميخته با ترس گفت نه قربان.....جيسون به آرامي از سلول دخترك بيرون اومد و گفت در سلول رو ببندن...وقتي داشت ميرفت به آجودانش گفت كه اگه دخترك چيزي خواست بهم بگين...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt; هفته بعد......يك صبح سرد زمستاني....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;امروز قرار بود 5 نفر از زندانيها كه از همه سياسي تر و خطرناكتر بودن رو ببرن به ستاد مركزي....جيسون ميدونست معني اين چيه....شكنجه بسيار و بعدش تيرباران.....اتوبوس آمد و 2 دختر و 3 پسر رو سوار كرد اونها هم بدون هيچ مقاومتي سوار شدن...انگار ميدونستن كه كجا قراره برن و چه عاقبتي در انتظارشونه .......جيسون همين طور داشت از از پنجره اتاقش رفتن اين افراد رو نگاه ميكرد و قهوه اش رو ميخورد....الان از اومدنش 1 ماه ميگذشت ولي براش به اندازه يه سال گذشته بود...داشت با خودش فكر ميكرد كه چطور ميشه خودشو به ستاد مشترك منتقل كنه كه يه چيز عجيب توجهشو  جلب كرد.....دوتا از نگهبانها دارن يه چيزي رو كشون كشون ميبرن به طرف اتاق استراحت نگهبانها...سريع دوربينشو برداشت و نگاه كرد....باورش نميشد....دونفري در حالي دستاي اون دخترك رو گرفته بودن و داشت سريع به سمت اتاق ميبردن...حدس زد اونا چه نقشه شومي دارن واسه همينم با سرعت از اتاقش بيرون اومد و با سرعت شروع كرد به دويدن...دوتا از آجودانهاش با ديدن اين صحنه با سرعت به دنبال فرمانده رهسپار شدن....جيسون به در استراحت نگهبانها نزديك ميشد...هر ثانيه واسش به اندازه يك ساعت ميگذشت....وقتي رسيد به اتاق استراحت نگهبانها ، طوري با لگد به در اتاق كوبيد كه در اتاق هم قفلش شكست و هم از لولا كنده شد....دخترك در گوشه اي افتاده بود...تمام صورتش خوني بود....توي دهنش پارچه اي فرو كرده بودند كه نتونه فرياد بزنه....طرف ديگه دوتا نگهبان يكيشون تازه داشت لباسشو در مياورد و ديگري هنوز لباس به تن داشت ديد كه دارن با ترس نگاهش ميكنن...جيسون فرياد زد اي كثافتها و عصاشو بلند كرد و طوري به صورت اوني كه لباسشو در آورده بود كوبيد كه پسره پرتاب شد زمين...بلافاصله جيسون اسلحه كمريشو در آورد و به سمت صورت ديگري گرفت...اون يكي زانو زد در حالي كه گريه ميكرد شروع كرد به التماس كردن كه فرمانده منو نكش....جيسون با تمام وجود ميخواست شليك كنه ولي نميتوانست...از خشم و ناراحتي ميلرزيد...با چكمش محكم به صورت نگهبان دومي كوبيد....در همين موقع دوتا آجودان مخصوصش رسيدن....جيسون دستور داد دوتا نگهبان رو ببرن و هركدوم رو 20 ضربه شلاق بزنند و 15 روز بفرستند انفرادي به علت تخطي از قوانين.....پارچه رو از دهن دخترك در آورد....دخترك از شدت ضعف و درد به خاطر كتكي كه خورده بود ناي حرف زدن نداشت....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;دخترك با صداي يواش به جيسون گفت : بكش منو...بكش راحتم كن....من ديگه تحمل ندارم..ميخوام بميرم....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;جيسون دستور داد دخترك رو ببرن درمانگاه....حال جيسون بد بود...داشت حالش بهم ميخورد...نميدونست چيكار كنه....داغون بود.....اگه 2 دقيقه ديرتر رسيده بود معلوم نبود چه بلايي سر دخترك ميومد....به سمت اتاقش رفت رفت رو كاناپه دراز كشيد و چشماشو رو هم گذاشت....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;جيسون فرداي اون روز رفت درمانگاه..... دخترك هنوز بيهوش بود.... جيسون آرام كنار تختش نشست و به چهره دخترك نگاه ميكرد.....دخترك چهره خيلي معصومي داشت....همين طور داشت نگاه ميكرد ديد دخترك چشماشو به آرامي باز كرد و به چهره جيسون نگاهي كرد....جيسون بدون اينكه فكر كنه از دخترك پرسيد بهتري...دخترك با لبخندي محو سرشو به علامت آره تكون داد....جيسون بدون اينكه حرف ديگه اي بزنه بلند شد تا بره كه دخترك به آرامي انگشت جيسون رو گرفت و گفت : متشكرم فرمانده...، جيسون سرشو به علامت قابلي نداشت تكون داد و از اتاق بيرون رفت و اين آغاز فصل جديدي از زندگي جيسون بود.....جيسون هر روز به يك بهانه اي به درمانگاه ميرفت تا دخترك رو ببينه.....يه جورايي به دخترك علاقه پيدا كرده بود....اين مسئله در رفتارشم تاثير داشت...ديگه مثل قبل خشن و جدي و مغرور نبود....با نگهبانها خوش و بش ميكرد...گاهي با زندانيها بحثهاي سياسي ميكرد....دستور داده بود هفته سه بار زندانيها رو براي هواخوري به حياط زندان ببرن....آخه زندانيها حق داشتن هفته اي تنها يك ساعت براي هواخوري برن بيرون.....يه روز صبح كه رفت درمانگاه ديد اليزابت ( ديگه اونو دخترك صدا نميزد ) رو تختش نشسته و داره موهاشو شانه ميكنه....حالش كاملآ خوب شده بود....ديگه وقتش بود ببرنش به سلولش...ولي جيسون دستور داده بود يه هفته ديگه تو درمانگاه نگهش دارن...چون درمانگاه محيط بهتري بود....وقتي رسيد اليزابت سلام كرد و بعد خوش و بش هميشگي جيسون از اليزابت پرسيد : تو قبل از اينكه بياي اين زندان چند روز تو زندان بودي...اليزابت گفت 2 هفته در باز داشتگاه ستاد بوده و از اونجا يه راست آوردنش به اين زندان.....جيسون ته دلش يك سوال موج ميزد ولي هيچگاه نميپرسيد چون غرورش نميگذاشت....ميخواست بدونه آيا اليزابت نامزدي يا چيزي شبيه به اين داره يا نه..... توي پروندش چيز خاصي نوشته بودند...تنها نوشته بودن مجرد....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;توي اتاقش نشسته بود كه يكي در زد....آجودانش بود و يه نامه از ستاد مركزي واسش آورده بودن...با خودش گفت احتمالآ چند نفر ديگه رو ميخوان ببرن ستاد مركزي تا اعدام كنن...وقتي نامه رو باز كرد ديد حدسش درست بوده...اسم 9 نفر رو اعلام كردن كه 2 روز ديگه اتوبوسي از ستاد مياد تا ببرشون....ولي چيزي ديد كه خشكش زد....نهمين اسم ، اسم اليزابت ميسون بود....نميخواست باور كنه ولي درست بود.....اونو 2 روز ديگه ميبرن ستاد براي شكنجه و سپس اعدام...نميدانست چيكار كنه....چشماشو بست و شروع كرد به فكر كردن....تصميمشو گرفت....آجودانشو صدا زد و به اون گفت اليزابت رو بيارن اتاقش...يه ربع بعد دخترك رو آوردن....اليزابت به محض اينكه وارد شد جيسون به اون گفت : بايد حاضر بشي...بايد يه جوري از اينجا فراريت بدم...نپرس چرا چون نميتونم بهت بگم.....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;جيسون به دخترك لباسهاي راننده مخصوصشو داد و دخترك رو به عنوان رانندش تونست ببره بيرون .....وقتي رسيد به جنگل اطراف زندان به اليزابت گفت : اين راه رو ميگيري و يه راست ميري بالا وقتي رسيدي به انتهاي جاده يك ماشين پاركه...داخل ماشين مدركهاي جعلي با نام مستعار واسه تو هستش تا بتوني خودتو از مرز فراري بدي....فهميدي......دخترك گفت : مگه تونمياي...جيسون گفت : نه....اليزابت با گريه گفت : چرا ؟....... &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;جيسون ميدونست اگه اون با دختره بياد ، اونا رو زود تر پيدا ميكنن....واسه همينم دخترك رو به زور به سمت جاده هدايت كرد...چون دخترك نميخواست بدون جيسون بره......دخترك با چشماني پر اشك به جيسون نگاه ميكرد و پرسيد چرا منو داري فراري ميدي  ؟ ميدوني اگه بفهمن تو رو تير باران ميكنن....... جيسون چيزي نگفت و تنها به چشماي اون نگاه كرد....پرسيد : ازدواج كردي اليزابت...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;اليزابت با گريه  گفت : نه و با هق هق گفت : نرو تو رو خدا نرو جيسون...... &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;جيسون بدون هيچ حرفي سوار ماشينش شد....آخرين باري كه دخترك رو ديد از توي آينه ماشين بود.....دخترك داشت دور شدن جيسون را نظاره ميكرده.....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#00ff00&quot;&gt;ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;ـ3 ماه بعد سرگرد جيسون برنارد در دادگاه نظامي محاكمه شد و به جرم خي&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;انت به كشور و حكومت ، محكوم به اعدام و يك هفته بعد در محوطه ستاد مركزي تير باران شد........&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;ـ اليزابت ميسون بعد از فرار از كشور درس خود را در رشته دندانپزشكي به پايان رساند و در كشور همسايه به يكي از بهترين پزشكان آن كشور تبديل شد.....او تا 5 سال بعد از سقوط حكومت مركزي هيچ خبري از جيسون برنارد بدست نياورد.....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#0000ff&quot;&gt;ـ حكومت مركزي بعد از 2 سال سقوط كرد ولي هيچ كس يادي از جيسون برنارد و ديگر قربانيان اين زندان نكرد....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2009 11:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mazdavich&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>mazdavich</dc:creator>
<guid>http://mazdavich.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک داستان روانی...</title>
<link>http://mazdavich.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=3&gt;شوالیه خسته و کوفته به غار تاریک و ساکت اژدهای سرخ رسید... در حالی که داشت از خستگی از پا در می آمد به درون این غار یه نگاهی انداخت...چیزی جز تاریکی دیده نمیشد.... با ترس و لرز وارد غار شد...شنیده بود این تنها اژدهایی است که میتونه حرف بزنه...وقتی هم که حرف میزد دشمنش را باصحبت افسون میکرد و بعدش با با شکنجه میکشت و میخوردش....شنیده بود دهها نفر قبل از اون توسط این اژدهای لعنتی کشته شده بودن...پادشاه این کشور لعنتی شرط ازدواج دخترش رو کشتن این اژدهای خونخوار گذاشته بود...داشت با خودش میگفت اصلآ ارزش نداره به خاطر یه دختر ترشیده اینقدر خودش رو به زحمت بندازه...تو همین فکر بود که یهو و بی هوا افتاد زمین...تا خورد زمین حس چیزی بیدار شد...تا بلند شد دید همه جا روشن شده...به اطراف که نگاه کرد خودشو در میان یک تالار بزرگ و بی انتها دید که از جواهر پر شده بود...محو این همه جواهر بود که ناگهان غرشی سهمگین غار رو لرزوند...اژدها بیدار شده بود...تا شوالیه اومد به خودش بیاد دید اژدها روبه روش واستاده و با بی رحمی نگاش میکنه...دست و پاش شروع کرد به لرزیدن...دهنش خشک شده بود....عجب عظمت و هیبتی داشت این اژدها.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=3&gt;اژدها به سخن اومد و گفت توی غار من چه غلطی میکنی انسان حقیر...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=3&gt;شوالیه بی اختیار گفت برای دستیابی به پرنسس اومدم تو رو بکشم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=3&gt;اژدها یه نگاه عاقل اندر سفیه انداخت و گفت : باز یه منگل دیگه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=3&gt;شوالیه بهش برخورد و گفت : سخن کوتاه کن که میخواهم تورو بکشم....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=3&gt;اژدها یه پوزخند زد و گفت : اون منگلای دیگه از تو مجهز تر اومده بودن... تو با این وضعیت اومدی منو بکشی ؟ واقعآ که خنده داره....شروع کرد به خندیدن...طوری که غار لرزید....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=3&gt;شوالیه با ناراحتی گفت من با ارتش 2000 نفریم اومدم تا تو رو نابود کنم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=3&gt;اژدها با تعجب به شوالیه نگاه کرد و گفت راست میگی ؟؟؟...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=3&gt;شوالیه با غرور گفت :بله... من شاه کشور همسایم و اومدم دختر این شاه به همسری بگیرم  ولی شرط این شاه اینه که اول باید تو رو بکشم....اژدها گفت تو در کشورت چندتا سرباز داری ؟...شوالیه گفت :1،500،000 نفر که حاضرن به خاطر من  جونشون رو هم بدن....اژدها پرسید این شاه که اومدی دخترشو بگیری چقدر نیرو داره ...شوالیه گفت حدودآ 30،000 نفر.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=3&gt;میگن که اژدها یه چیزی به شوالیه گفت که شوالیه در حالی که سرشو پایین انداخته بود از کوه پایین اومد و به سربازانش گفت همین الان برگردیم به کشورمون....یکسال بعد شوالیه با ارتشش به کشور همسایش حمله کرد و بعد از فتح کشور و خلع کردن شاه همسایه از قدرت دخترشو به همسری گرفت....میگن شاه جدید یا همون شوالیه قدیم رفتن به كوه اژدها رو ممنوع كرده....شواليه ميگه دوره و زمونه عوض شده.....ميگه ديگه دوره قهرمان بازي و افسانه هاي آبكي و شرطهاي احمقانه به سر اومده....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=http://3.bp.blogspot.com/_ul0MrqkSGp4/SFpgtRL91pI/AAAAAAAAANE/0mOuTeH84_w/s320/dragon.gif hspace=0 src=&quot;http://3.bp.blogspot.com/_ul0MrqkSGp4/SFpgtRL91pI/AAAAAAAAANE/0mOuTeH84_w/s320/dragon.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 23 Aug 2009 19:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mazdavich&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>mazdavich</dc:creator>
<guid>http://mazdavich.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اطلاعیه.....</title>
<link>http://mazdavich.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#0000ff size=3&gt;سایت گرداب وابسته به سپاه، در حال انتشار عکسهای مردم به عنوان خرابکار و اغتشاشگر است. یکی از راههای آسان مبارزه با این سایت، معرفی آن به عنوان سایت مخرب به مایکروسافت و گوگل است. جزئیات این طرح را در زیر بخوانید: &lt;BR&gt;به منظور معرفی سایت گرداب به Microsoft، به لینک زیر رفته و این سایت را ضد حریم شخصی و غیر قابل اعتماد معرفی کنید: &lt;BR&gt;https://phishingfil ter.microsoft. com/feedback. aspx?result= none&amp;URL=http://gerdab. ir &lt;BR&gt;قسمت &quot;I think this is a phishing website&quot; ، را تایید کنید. &lt;BR&gt;در جعبه پایینیش نوشته‌ای رو که در شکل می‌بینید تایپ کنید. ودر پایان submit کنید. &lt;BR&gt;به منظور معرفی سایت گرداب به Google، به لینک زیر رفته: &lt;BR&gt;http://www.google. com/safebrowsing /report_badware/ &lt;BR&gt;در قسمت URL آدرس سایت گرداب را وارد نمایید: http://gerdab. ir &lt;BR&gt;در جعبه پایینیش نوشته‌ای رو که در شکل می‌بینید تایپ کنید. &lt;BR&gt;ودر پایان کلید Submit Report را کلیک کنید....&lt;BR&gt;برای موثر بودن این کار، لازمه تا تعداد زیادی این گزارش رو انجام بدن. به&lt;BR&gt;همین خاطر بقیه رو هم به این کار تشویق کنید.واین میل رو واسه بقیه هم Forward کنید.&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Aug 2009 15:30:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mazdavich&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>mazdavich</dc:creator>
<guid>http://mazdavich.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mazdavich.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>از پس پرده نگاه کن مثل شطرنجه زمونه&lt;BR&gt;هر کسی مثل یه مهره توی این بازی میمونه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی مثل ما پیاده یکی صد ساله سواره&lt;BR&gt;یک نفر خونه بدوشو یکی دوتا قلعه داره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک طرف همه سیاهو یک طرف همه سپیدن&lt;BR&gt;روبه روی هم یه عمره ما رو دارن &lt;A href=&quot;http://www.weblog.4reh.com/&quot;&gt;&lt;FONT color=#446666&gt;بازی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; میدن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونا که اول بازی توی خونه تو و من&lt;BR&gt;پیش پای اسب دشمن مهره ها رو سر بریدن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببین امروزه همشون میونه شاه و وزیرن&lt;BR&gt;هنوزم بدون حرکت پشت ما سنگر میگیرن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تاجو تخت شاه دیروز دره قلعشون نمیشد&lt;BR&gt;به خیالشون که این تاج سروشنه تا همیشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;یادشون رفته که اون شاه که به صد مهره نمیباخت&lt;BR&gt;تاجو از سرش تو میدون لشکر پیاده انداخت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونکه مهره ها رو چیده اونکه ما رو بازی میده&lt;BR&gt;اونکه نه شاهه نه سرباز نه سیاهه نه سپیده&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 11 Jul 2009 20:39:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mazdavich&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>mazdavich</dc:creator>
<guid>http://mazdavich.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
