جنوب لبنان...
سال 2006 ...
اوج جنگ 33 روزه اسراییل و حزب الله....
پانزدهمین روز درگیری ها.....
خبر از جلو میرسه که کوماندوهای حزب الله بد جوری با نیروهامون در گیر شدن ولی طرفای ماها هیچ خبری نیست....جز اینکه اسحاق دیشب تو تاریکی به نظرش رسیده یکی رو دیده...همون موجب شد بچه ها تا صبح نخوابن...همه از ترس دست به اسلحه آماده در گیری تو جاهاشون خوابیده بودن... تعداد نگهبانها از 4 نفر به 7 نفر افزایش پیدا کرده بود....
صبح فرمانده به جدیت بهمون گفت نباید دشمن رو دست کم بگیرن....
یکی از بچه ها داد میزنه چرا یه بمب اتم نمیندازیم روشون تا همشون جزغاله شن...
فرمانده گفت تو چرا دهنتو نمیبندی تا من حرفم تموم بشه ....
از دیشب اعصاب همه بهم ریخته...هیشکی حوصله نداره...الکی بچه ها بهانه جویی میکنن و داد و بیداد راه میندازن........با خودم میگم با این دیوونه هایی که تو گروه هستن یه متر هم پیشروی نداریم.....
شایعاتی از جلو به گوش میرسه که ترس بچه ها رو بیشتر میکنه.....میگن یه گروه 20 نفره از بچه های لشکر 12 ارتباطشون با عقب قطع میشه وقتی بقیه لشکر بهشون میرسن ، میبینن همشون آبکش شدن....تازه بعضیها میگن تعداد کوماندوهای که بهشون حمله کردن بیش از 60 نفر بودن.. بعصی ها هم میگن 4یا 5 نفر...هیچی مشخص نیست....دیروز اخبار میگفت 3 تا از تانکامونو تو مزارع شعبا ترکوندن....
گاهی وقتا با خودم میگم تو اسراییل چه غلطی میکنم....داشتم تو لاس وگاس حال میکردم که مامان و بابا مجبورم کردن بیام این خراب شده......مامان میگه کشور اصلی تو اسراییل هستش نه آمریکا......گاهی وقتا میگه تو یه یهودی اصیل نیستی...تو بی دین و بی غیرتی....حال و حوصله کل کل با مامان رو ندارم ولی به نظرم این حرفا همش مزخرفه....حالا هم که اومدم خط مقدم یک جنگ لعنتی....جنگ با دشمن نامریی.....هر وقت دوست داره حمله میکنه ، ضربه میزنه ، فرار میکنه ، بدون اینکه اثری بذاره....بیشتر باید با اعصاب خوردمون بجنگیم تا چریکهای حزب الله....اصلآ نمیدونم واسه چی میجنگیم....هر وقت تلویزیون رو روشن میکنم میبینم دارن از زیر آوار توی جنوب لبنان ، زن و بچه بیرون میارن.....گاهی وقتا از یهودی بودنم شرم میکنم...
توی حال و هوای خودم بودم که فرمانده میگه از 2 ساعت پیش که آریل رو فرستادن دور و بر خبر بگیره دیگه خبری ازش نشده.....باید دو نفر برن خبری بیارن ببینن کدوم گوریه....فرمانده میگه تو و تو.....از شانس گندم به به من و دایان اشاره میکنه.....
دایان یه دختر دیوونه که کلی مثلآ نسبت به کشور و دینش غیرت داره و به نظر اون باید تمام مسلمونارو آتیش بزنن...تازه خیلی هم دختر زشتیه و هم بی تربیت....فقط به فکر مدال گرفتنه....تازه خیلی هم ریا کاره...تا میبینه فرمانده از دور میاد سریع تورات رو ور میداره و بلند بلند میخونه.... تا با این کارا ترفیع بگیره....
یه ساعت داریم راه میریم و هیچی پیدا نکردیم...دایان هم یه بند داره در مورد اینکه میخواد در صورت دیدن چریکها چیکار کنه و چه بلایی سرشون بیاره ، زر میزنه...ولی خوب ، واسم مهم نیست چون اصلآ گوش نمیدم بهش....بزار تا میخواد حرف بزنه....کاری به کارم نداشته باشه هر غلطی میخواد بکنه ، بکنه....یهو یه چیزی توجهمو جلب میکنه....روی زمین یه قمقمه افتاده...رو قمقمه نوشته سرباز آریل....هنوز داره دایان حرف میزنه که بهش میگم هیس.....
دایان میگه وااا چرا ؟....
میگم لطفآ خفه شو....امکان داره دشمن این اطراف باشه... با خودم میگم شاید این مرتیکه چلمن اینرو گم کرده....ولی دلش شور میزنه...میدونه یه چیزی اینجا جور در نمیاد...بیشه زیادی ساکته...
دایان با صدایی یواش میگه چیکار کنیم ؟ بر گردیم ؟....
میگم باید سریع برگردیم....که یهو چشمم به یه بوته میفته که داره تکون میخوره....داد میزنم پناه بگیر... ولی دایان به جای پناه گرفتن ، بوته رو میبنده به رگبار...اینقدر شلیک میکنه که گلوله هاش تموم میشه.....یه دفعه یه صدای ناله خفیفی از پشت بوته شنیده میشه.....
دایان میگه تروریست لعنتی رو کشتم.... کثافتای ترسو.....هیچ کدوم عددی نیستین....
داد میزنم پیشروی میکنیم....از پشت هوامو داشته باش.....با ترس میرم طرف بوته.....بوته رو کنار میزنم از وحشت خشکم میزنه....آریل در حالی که خون زیادی ازش رفته افتاده رو زمین....باورم نمیشه...دایان ، آریل رو کشته بود....بر میگردم به دایان نگاه میکنه...دایان انگار سکته کرده....چشماش داره از حدقه میفته بیرون....در همون حال داره گریه میکنه.....میگم عیب نداره....همه چی حل میشه....ناراحت نشو....تو که نمیدونستی کی پشت بوته بودش....ناراحت نشو...همه چی حل میشه....
دایان میگه ...نه...اونا منو واسه این کار اعدام میکنن....باید یه کاری کنم...تو که به کسی نمیگی من اینو کشتم ؟ میگی ؟...
میگم نه....اصلآ میگیم پیداش نکردیم....
یهو همه چی مثل برق اتفاق میفته....دایان با لگد میزنه زیر اسلحش ، طوری که مسلسلم میفته 5 متر دورتر...
میگم داری چه غلطی میکنی دختره دیوونه...
دایان میگه تو به همه میگی من اونو کشتم...
داد میزنم ، نمیگم بخدا ولی دایان یه چیزی میگه که موهای تنم سیخ میشه....
دایان میگه اگه تورو بکشم دیگه شاهدی نیست که بگه من اون رو کشتم ...تازه میتونم بگم توی یه درگیری شدید تو با چریکهای حزب الله تو و آریل کشته شدین منم تونستم با کشتن 3 تا از چریکها فرار کنم....این واسه هردومون بهتره......
باورم نمیشه داره دایان این حرفا رو میزنه....دایان اسلحشو میگره به سمت سینه ام...میدونم کارم تمومه....تمام زندگیم میاد جلو چشمم.....
دایان میگه...متاسفم...مجبورم....من اون مدال رو میخوام.....
صدای رگبار گلوله آسمون رو پر میکنه....جسد بی جان دایان میفته رو زمین....از پشت سر دایان یه کوماندو حزب الله بیرون میاد و با تعجب به من دایان نگاه میکنه...
به انگلیسی میگه....تو حالت خوبه...
چشمامو میبندم...توی عمرم همچین آرامشی حس نکردم...یه جورایی باورم نمیشه...دشمنم ، فرشته نجاتم شده....با کمال میل میزارم اون چریک چشمها و دستام رو ببنده....میدونم میرم به جایی که آینده اش معلوم نیست ولی از زنده بودنم خوشحالم.....




