صدای صوت خمپاره بعد سه روز آتش شدید دشمن دیگه واسشون عادی شده بود......سه روزه دارن رو سرشون آتیش میریزن....سه روزه چشم رو هم نذاشتن....از 62 نفری که کانالو از سه روز پیش نگه داشتن کلآ 33 نفر زنده موندن که از این تعداد تنها 17 نفر سالمن و بقیه زخمی که 8 تا از زخمی ها اوضاعشون بد جوری خرابه ....سرهنگ و بیسیم چی ساعت اولیه درگیری با یه گلوله توپ 155 میلی متری شهید شده بودند....از هردوشون هیچی نمونده بود....از سه روز پیش نه بیسیم داشتن نه فرمانده....تنها ی تنها...ارتباطشون با عقب کاملآ قطع بود ..تنها شانسی که داشتن از نظر آذوغه هیچ مشکلی نداشتن....چون بقدر کفایت غذا و آب به مدت 7 روز داشتن....تنها مشکل بلاتکلیفی بود....خدایا چقدر سخته.... از بلاتکلیفی حالش بهم میخورد...نمیدونستن محاصره شدن یا نه ؟...نمیدونست کسی پشت جبهه خبری داره ازشون یا نه ؟...نمیدونست آیا عراقیها دورشون زدن یا نه ؟ نمیدونست...نمیدونست....چون درجه اش از همه بیشتر بود بچه ها گفته بودن فرمانده باشه و این کارو بدتر کرده بود....چون همه ازش توقع داشتن از این جهنم نجاتشون بده....صدای خمپاره ای دیگر و صدای فریادی دیگر.....یه ترکش تو شونه رفیقش ( حسین ) نشست....دستپاچه شد...فریاد زد ...امداد گر ..امداد گر....ولی یادش اومد دیروز امدادگر هم با یه ترکش خمپاره شهید شد....از حسین داشت خون میرفت...یکی از بچه ها با چفیه پاره اش زخمشو هر طور بود بست.... حسین میگه میخوای چیکار کنی؟؟...حمله کنیم یا عقب نشینی....اصلآ واسه چی کانالو نگه داشتیم....تصمیمتو بگیر....فرمانده تویی....بر میگرده و سر حسین داد میکشه...نمیدونم...به پیر به پیغمبر نمیدونم...بابا به منچه...مگه من آوردمتون تو این خراب شده..من حتی نمیدونم کجاییم اونوقت میگی چیکار کنیم ؟؟؟...داشت اشکش در میومد که خودشو نگه داشت....میترسید...بد جوری هم میترسید....از اسارت...کشته شدن و از همه بدتر زخمی شدن...میترسید... تنها دلیلش واسه اومدن به جنگ اولآ جوگیر شدن بود دومآ عشق به اسلحه......به خودش لعنت میفرسته....یه دفعه نعره یکی از بچه ها بلند شد....پیاده دشمن...پیاده دشمن داره تک ( حمله ) میزنه.....بلند میشه...سرشو بالا میاره...میبینه حدودآ 13 یا 14 نفر دارن با آتش شدید پشتیبانی به طرفشون میاد...آب دهنشو قورت میده...داد میزنه هیچکی شلیک نکنه تا خوب نزدیک بشن....اسلحشو ور میداره...نشونه گیری میکنه.....چند ثانیه بعد فریاد میکشه...آتش.....همه باهم شلیک میکنن...این قدر شلیک میکنه که خشابش تموم میشه....نگاه میکنه....میبینه تنها 5 تاشون افتادن زمین....قبل از اینکه بتونه چیزی بگه میبینه 7_8 تا تانک دارن میان طرفشون....دیگه کارشون تمومه...تنها 2 تا گلوله آر پی جی مونده....تصمیمشو میگیره.... داد میزنه...عقب نشینی...عقب نشینی.....میبنیه همه دارن با تعجب نگاش میکنن....داد میزنه به چی نگاه میکنین...کاری که گفتم انجام بدین تا تانکا نرسیدن....همه شروع میکنن به دویدن به سمت عقب ...یه تعداد زخمیا رو گرفتن و برمیگردونن عقب...به حسین کمک میکنه برگرده عقب.....هنوز 20 متر دور نشدن که زمین زیر پاش میلرزه...بر میگره میبینه جنگنده های عراقی کانالو بمب باران کردن....اگه یه خورده دیر میجنبیدن جزغاله شده بودن...بلند میشه شروع میکنه به دویدن....فقط میدوئه..نمیدونه چقدر دویده...ولی میدونه خیلی وقته دارن با بچه ها میدون.....میترسه که به پشت سرش نگاه کنه...نا خود آگاه به پشت سرش نگاه میکنه...چیزی نمیبینه ....یه دفعه پاش به چیزی گیر میکنه و با سر میفته توی یه کانال دیگه...سرشو آروم بالا میاره....چشمش به یه بسیجی جوون میفته که داره با تعجب نگاش میکنه...بسیجی میگه...کاکو شماها کجایین که سه روزه منتظرتونیم....با صدایی لرزون میگه واسه چی...بسیجی میگه ما سه روز پیش به سرهنگتون گفتیم که نیروهاشو برگردونه عقب....ولی نمیدونم چرا این کارو نکرد...اینا رو ولش کاکو ...یه لیوان آو ( آب ) میخوری...داد میزنه عراقیا دارن میان اونوقت میگی بیا آب بخور....بسیجی میخنده میگه یه نیم ساعت پیش هواپیماهامون همشونو درو کردن...دیگه عراقی نمونده که حمله کنه.....آرام یه نفس عمیق میکشه...چشماشو میبینده سرشو میزاره رو خاکا...توی عمرش همچین بالش نرمی زیر سرش نذاشته بود......خوابش میاد...انگار سالهاست نخوابیده....




