تبليغاتX
خاطرات یک مرد مرده - ولنتایین :

حوصلم سر رفته بود ...تصمیم گرفتم برم مغازه جدید رفیقم ( بهراد ) تا هم ببینمش و هم به این هوا از بی کاری در بیام...تازگی ها بهراد یه مفازه عروسک فروشی و هدیه تو بهترین جای شهر زده ...از همون مغازه هایی که بنجل قالب دختر و پسرای عاشق میکنند...خداییش وقتی اینا رو میبینم که مثلآ یه عروسک اجق وجق با رنگای تند یا یه شمع بد ترکیب که مثلآ یه قلبه ولی بیشتر شبیه یه تانک سوخته میمونه ، واسه عشقشون میخرن دلم میسوزه.... بگذریم.....

رفتم توی مغازه بهراد...بهراد هم تا منو دید شروع کرد به احوالپرسی و حرف زدن....داشت واسم در مورد ولنتاین و جنسای مربوط به اون صحبت میکرد و منم به ظاهر گوش میدادم ولی حواسم به این چیزای عجیب مغازش بود...

خلاصه داشتیم این اجق وجقا رو برانداز میکردم که یهو دوتا دختر ، با قیافه ای که اگه شب تو خوابم میامدن از وحشت سکته میکردم ، اومدن داخل با رژ لب مشکی با موهایی که ارتفاشون به 5 الی 6 متر میرسید....

همین طور که این دو موجود مریخی داشتن با بهراد در مورد جدید ترین جنسی که آورده میحرفیدن که یهو یکیشون برگشت رو به من گفت : ......

( توجه : اینجانب در آن لحظه در حال نظاره به مغازه فاستونی فروشی رو به رو بودم و در همان حال داشتم با گوشیم که هنگ کرده بود ور میرفتم )....

_آقا شما احیانآ عروسک اسپیرو رو دارین...

من یه خورده نگاش کردم...اول حالیم نشد به چه زبونی حرف زد ...بعدش فهمیدم منظور اون شخصیت معروف توی یه کارتون معروفتر ( اسپیرو و فانتازیو ) بود.... منم گفتم نه...

اون دختر گفت یعنی چی ؟ من از اون عروسکا میخوام آخه دوستم شبیه اونه.....باید یکی مثه اون واسش بخرم.....

تو دلم گفتم به درک که طرف شبیه اونه...اصلآ به منچه....یه دفعه چشم به عروسک یه خرس افتاد...بر گشتم به اون گفتم... نظرتون چیه اون خرسه که قرمزه رو ببرین...دختره ناراحت برگشت به من گفت

_یعنی چی آقا ؟ چرا توهین میکنی ؟ کی من گفتم دوستم شبیه یه خرس قرمزه؟...یه دفعه اون دوست دیگش گفت...

_ واااااا...سی سی جون آقا راست میگه پدرام خیلی شبیه خرسه تازه خیلی بیریخته...

تا این گفت قیافه اون یکی ( سی سی ) شبیه یه کوه آتشفشان در حال انفجار شد...من با توجه به شرایط جوی آرام به دنبال جایی برای قاییم شدن میگشتم ولی دیگه دیر بود.....سی سی ترکید و با نعره خرسگونه ای به رفیقش گفت :

 _ فکر کردی ارژنگ تو خیلی خوشتیپه ؟ پسره داهاتی رفته ماشین دوستشو قرض گرفته که منو خر کنه....فکر کرده من بچه ام.... پسره یه لا قبا.....

خلاصه همینجوری که تو سر و کله هم میزدن از مغازه بیرون رفتن و بیرون مغازه از هم جداشدن و هرکدوم رفتن یه طرف....

بهراد آرام برگشت به طرف من و با صدایی که از ته چاه بلند میشد گفت : مردشور هرچی کارتونو ببره..... منم با حرکت سر تایید و تاکید کردم....

 

پ، ن : از فروشندگی خوشم اومد...هر روز میتونی سوژه های جالبی پیدا کنی...شاید از فردا رفتم پیش بهراد کار کنم....دانشگاه رو ولش...

 

راستی وبلاگ دیگه رو آپ کردم...یه سری بزنین...

تفسیر میکنیم پس هستیم...

نوشته شده توسط مزداویچ در ساعت 22:24 | لینک  |