سه شنبه پانزدهم بهمن 1387
دیدمش...آرام و ساکت در خیابان میگذشت...سیگاری بر گوشه لبش....عینک قطورش بر چشم....از قدیم خیلی پیرتر و شکسته تر شده....موهایش کاملآ سفید....به کار کسی کار نداشت....قدش بازم برایم بلند بود.....کت شلوار مرتب و پیرهن اتو کشیده .....جدیت درون صورتش جا خوش کرده....100 قدم باهام فاصله داره....نمیدونم چیکار کنم....80 قدم....پاهام بد جوری میلرزه.....60 قدم......دهنم خشک شده.....40 قدم.....داره نزدیک میشه....20 قدم....دیگه باید یه کاری کرد...10 قدم....خودمو پرت میکنم پشت یه ماشین تا نبینه منو....آرام سرک میکشم.....میبینم رد شد بدون اینکه منو ببینه... نفسی راحت میکشم...قلبم از شدت هیجان داره از جاش کنده میشه.....از آخرین باری که دیدمش سالهای سال میگذره...آخیش...همیشه ازش میترسیدم....
این معلم ریاضی جدی و بد اخلاق من در دوران راهنمایی....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
راستی به وبلاگ دیگه من سر بزنین....اون یکی رو هم آپ کردم.....
نوشته شده توسط مزداویچ در ساعت 22:18 | لینک
|



