تبليغاتX
خاطرات یک مرد مرده - خون و خشم...

زمستان ۵۷.....

صدای تیر اندازی آسمان شهر رو پرکرده.....هر از چند گاهی یه سرباز با ژ3 که تو دستشه چندتا تیر میندازه ....بچه ها دارن یه ماشینو هل میدن طرف پلیس و سربازا تا یه سدی  هرچند کوچک جلوشون درست کنن....چندتا از بچه های هم دانشگاه هم هستن....علی کوچولو ( چون کشتی گیر هستش و قدش کوچیک مونده میگن علی کوچولو ) داره با حرارت شعار مرگ بر شاه میده...خندم میگیره...علی وقتی جو گیر میشه بد جوری قات میزنه....اونورتر دو سه تا از دخترای هم رشته ایمون هم هستن.. لیلا سوسول هم هستش ( آخه از همه چی میترسه از سوسک و دمپایی گرفته تا تخته پاک کن و استاد ، هر چند این یه نمونه واقعآ ترس داره )..با خودم میگه اینا اومدن چیکار....اینا که نمیتونن هیچکار کنن....رشته افکارمو فریاد مجید فرز ( چون خیلی فرزه تند تند میدوه همچنین حرف میزنه ) پاره میکنه...آهای بچه ها سربازا دارن حمله میکنن....برمیگردم نگاه میکنم راست میگه...انگار واقعآ جنگ شده سربازا دارن میبندن به رگبار و میان جلو....کوکتل مولوتوف رو ور میدارم....با فندک مجید فرز آتیشش میزنم.....بلند میشم و با تمام قدرت پرتش میکنم ..... صدای انفجاری به گوش میرسد و بعدش صدای فریاد چندتا سرباز....داد میزنن اون مسلحن برگردین تو سنگرا....آرام سرمو بالا میارم ....میبینم سه تا سرباز که زخمی شدن رو دارن میبرن عقب.....علی کوچولو باز داد میزنه مرگ بر شاه.... سربازای سوسول کوشن...تو سوراخ موشن....تو همین هیرو بیر نعره زدن علی یهو مجید فرز داد میزنه بچه ها تفنگای او چندتا سرباز افتاده زمین....چشممم به اونا میفته....میگم خودم میارمش...اما مجید میگه نمیشه باید دونفری رفت...سه تا ژ3 رو تنهایی نمیشه آورد...منم میام... میگم باشه ....با شما ره سه میدوییم طرف تفنگها... 1...2....3...با تمام سرعت میدوم طرف تفنگها....صدا گلوله گوش آدمو کر میکنه...سربازا فهمیدن ما میخواهیم چیکار کنیم و دارن بد جوری تیراندازی میکنن.... خوشبختانه هر سه تا تفنگ یه جا افتاده.... داد میزنم مجید کجایی ؟....از مجید اثری نیست...وقتی واسه عصبانی شدن نیست....با هر زوری هست ورشون میدارم...ولی سرعتم کمه و راحت میتونن بزننم... واسه همینم شیرجه میرم زیر ماشین...داد میزنم...مجید کدوم گوری هستی... دبیا کمک....نمیتونم همشونو بیارم...خبری نیست....با خودم میگم باید اسلحه ها رو ول کنم بدوم طرف سنگر...یه دفعه یه قیافه آشنا با چندتا حرکات آکروبات به طرف من شیرجه میره...باورم نمیشه...لیلا سوسوله....چشماش از درد یا ترس پره اشک شده.....آخه وقته داشت شیرجه میرفت بیاد زیر ماشین کلی روی زمین کشیده شد و دستاش زخمی شد...میگه من اومدم کمک...تو دلم میگم حالا باید علاوه بر سه تا تفنگ اینم برگردونم عقب... یه دفعه میبینم یکی از مسلسلا رو ور میداره و به سمت سربازا تیر اندازی میکنه....داشتم از تعجب شاخ در می آوردم....داد میزنه سرم میگه بدو برو من هواتو دارم...منم میگم با هم میریم عقب این طوری بهتره....منم شروع میکنم به تیراندازی....با هر بد بختی هست برمیگردیم عقب....تا میرسم داد میزنم سر علی میگم اون  مجید کدوم گوریه...میبینم چشمای علی پر اشکه....چشمم میفته به مجید... مجید در خون خودش خفته...وقتی میخواسته بدوه طرف تفنگا یه گلوله از قلبش یه بوس گرفته....

تیراندازی فضای شهرو پر کرده....خون ...آتش...دود...فریاد...شجاعت....

 

http://www.hasanpix.com/weblog/images/29.jpg

نوشته شده توسط مزداویچ در ساعت 12:24 | لینک  |