تبليغاتX
خاطرات یک مرد مرده - زندگی یکنواخت.....

با عصبانیت به ساعتش نگاه میکنه....باز دوباره زنش دیر کرده....حوصله نداره...خسته شده از این زندگی مزخرف و نکبت....زندگیش دیگه هیجان نداره...فکر میکنه به انتهای خط رسیده....نمیدونه چیکار کنه....با خودش میگه باید بره دنبال یه شغل دیگه....کارش واقعآ خسته کنندست....با حسرت به بچه ای که سر چهار راه گل میفروشه نگاه میکنه.....دلش واسه دوران کودکیش تنگ شده....

از دور زنشو میبینه که داره به سمتش میاد....در ماشین باز میکنه تا زنش سوار بشه.....با خودش میگه بهتره با زنم برم مسافرت تا خستگی کار رو از تنش در بیاره....

 

زن : سلام ...

مرد : سلام عزیزم....کارتو انجام دادی...

زن : آره....

مرد: خوب خوبه...امیدوارم دوباره مثل اوندفعه چیزی یادت نرفته باشه.....

زن : نه بابا...اون دفعه اتفاقی بود....

مرد : میخوام یه پیشنهاد بهت بدم....

زن : چیه....

مرد : میدونی که کارمون یکنواخت شده و خسته کننده...

زن : آره...منم حوصلم سر رفته....خستم.. واقعآ خسته....از بس که زندگیم بی هیجان شده....

مرد : من یه پیشنهاد دارم....نظرت چیه بریم مسافرت....

زن: خیلی پیشنهاد خوبیه....حالا کجا بریم....

مرد : فرانسه خوبه.....

زن : عالیه....تازه میتونیم اونجا هم این کارمونو ادامه بدیم...یه ذره تنوع خوبه....

مرد : باشه....خوب حاضری الان بریم....

زن : بعله.....

مرد : ایول...خب همه چی همراهته...چیزی رو فراموش نکردی....

زن : وا....این چه حرفیه ....معلومه که نه.....

مرد : پس بزن بریم....

زن :بریم......واستا یه لحظه...یادم رفت یه کاری بکنم....

مرد : چه کاری رو ؟

زن : یادم رفت فیوز بمب رو فعال کنم....

مرد : اه....تو شورشو در آوردی....همش یادت میره این فیوز لعنتی رو فعال کنی...باز میخوای مثل جریان مترو لندن پیش بیاد که بمب عمل نکرد...بدو برو فعالش کن من منتظرتم.....

زن : واستا الان میام.....

مرد :باشه فقط زیاد لفتش نده...... لعنت به این زندگی بی هیجان.....

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به پست قبلیم یه سر بزنین...یه خبری توش هست

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 0:44  توسط مزداویچ  |