تبليغاتX
خاطرات یک مرد مرده

................میدونی!..................

......تو این دنیا 2جور آدم وجود داره دوست من!......

............اونایی که هفت تیر پر دستشونه..............

......و......

..................کسایی که زمین رو میکنند!!..................

 

میدونی رفیق...این یه قانون طبیعته...یکی با اسلحه پر رو سرت وامیسته و با لوله تفنگش بهت اشاره میکنه که یه قبر گنده واسه خودت بکنی......

هی رفیق....سعی کن همیشه یه اسلحه پر زیر بالشت بزاری....چون توی این دوره زمونه آدم به زنش هم نمیتونه اعتماد کنه.....

ما که فشنگامون تموم شده و منتظریم این روزا یکی با اسلحه پر بیاد سراغمون.....

http://farm2.static.flickr.com/1151/1122707737_fb95ffe165.jpg?v=0

نوشته شده توسط مزداویچ در ساعت 23:49 | لینک  | 

اگر از زندگی خسته شده اید....

اگر از قیافه هم دانشگاهیتان خوشتان نمی آید...

اگر پسر همسایه به شما بی محلی میکند....

اگر رفتگر محله جواب سلام شما را نداد....

اگر سوپر سر کوچه تان دیگر به شما نسیه نمیدهد...

اگر استادتان به شما نمره نمیدهد.....

اگر از شخصی طلبکارید و طرف پول شما را نمیدهد....

اگر آخر ماه است و اجاره صاحب خانه تان را ندارید که بدهید.......

اگر حوصله تان از دست والدین گرامیتان سر رفته است.....

اگر شکست عشقی خوردید و طرف به شما جواب رد داده است....

اگر مهریه همسرتان بسیار بالاست و نمیتوانید مهریه اش را بپردازید.....

اگر برادر و یا خواهر شما در حین بازی ماروپله جر میزند.....

اگر به شخصی بدهکارید و نمیتوانید بدهیتان را بپردازید.....

اگر از افزایش جمعیت نگرانید و نمیدانید چگونه جمعیت را کاهش دهید.....

اگر پلیس سر چهارراه بی خودی شما را جریمه کرده است....

اگر مادرزنتان زیادی پیله شماست و نمیدانید چکار کنید....

اگر مردم کشورتان از شما توقع بیجا برای حل مشکلاتشان دارن.....

 

عجله نکنید....

دوای درد شما با در دستان ماست.......

یک تماس از شما ......یک کار از ما.....

ما با نفله کردن تمامی دشمنانتان شما را در حل مشکلات موفق میگردانیم.....

بدون درد و خون ریزی.....در کمترین زمان ممکن.....

در ازای هر 3 سفارش قتل یک قتل مجانی از ما دریافت کنید ....

جسد مورد نظر به طور رایگان درب منازل تحویل شما میگردد.....

شماره تماس ما  ...................  30000140205

 

بنگاه آدم کشی دوستداران طبیعت.....

 راهی مطمئن برای رسیدن به خواسته های شما........

 

توجه : به چند قاتل روانی با حداقل مدرک لیسانس نیازمندیم...

نوشته شده توسط مزداویچ در ساعت 9:29 | لینک  | 

میتونی یه گوشه بشینی و حرفی نزنی....

میتونی یه میوه واسه خودت پوست بکنی و مشغول بشی...

میتونی تلویزیون ببینی....

میتونی بری سراغ یخچال و هر چی دوست داری بخوری....

یا بری توی کوچه راهی بری....

یا حتی بری سراغ کامپیوترم و فاتحشو بخونی...

فقط من یه خواهش ازت دارم....

وقتی من دارم صحبت میکنم خفه شو.....

http://www.jeremiaheads.com/albums/website-images/silent_mouth.jpg

 

نوشته شده توسط مزداویچ در ساعت 12:50 | لینک  | 

میترسه....برمیگرده و به قیافه خونسرد دوستش حسین نگاه میکنه....انگار دوستش یا از بدو تولد احساسات نداشته یا سالهاست که مرده...صورتش برمیگردونه...استرسش بیشتر میشه....عبدالله فرماندشون داره عملیات رو براشون شرح میده.....میگه چطوری باید خودشونو به مرکز شهر برسونن و با چه فاصله زمانی و چطوری خودشونو منفجر کنن....تمام بدنش عرق سردی نشسته....اصلآ فکرش نمیرسید باید دست به همچین کاری بزنه...با خودش میگه من هیچ انگیزه ای واسه همچین کار بیهوده ای ندارم.....با خودش میگه به من چه ربطی داره آخه ؟...حالا حسین یه انگیزه ای داره...آخه حسین خانوادشو 11 سال پیش تو حمله هوایی اسراییل به خونشون از دست داده...یادش میاد اونه زمان حسین 12 سال بیشتر نداشت ...وقتی خانوادش کشته شدن حسین یه قطره اشک نریخت...در مجلس ختم خانوادش جلوی همه حضار بلند شد و دست راستشو بالا برد و گفت .....من در جلوی تمامی حضار قسم یاد میکنم که انتقام خون خانوادم و تمامی دوستانم را با کشتن اسراییلیها بگیرم.....از وقتی که یادش میاد حسین همیشه یا کار کرده یا نماز میخونده و روزه گرفته..... حسین اسطوره ایمان و سخت کوشی بود...چیزی که کمتر در امت عرب دیده میشد... همه به فکر سازشن...با خودش میگه البته این کار عیبی هم نداره....تو همین فکرا بود که عبدالله فرمانده عملیات میگه حرفی ندارین...من میگم نه...ولی حسین میگه باید یه چیزی رو شخصآ به شما بگم...عبدالله میگه باشه...حسین در گوش فرمانده یه چیزی میگه...عبدالله یه نگاهی به من میندازه و رو به حسین میکنه میگه مطمئنی...حسین به آرامی میگه آره....

 به آرمی به طرف جاده ای میرن که منتهی به تل آویو ( پایتخت اسراییل ) هست همه تو ماشین ساکتند..... فقط حسین داره ذکر میگه.....ماشین ترمز میکنه و عبدالله میگه شما باید برین به سمت اون ماشینی که اونجاست و سوار اون بشین ...اون ماشین شما رو میبره به سمت تل آویو...هردومون پیاده میشیم....تا میخوایم راه بیفتیم عبدالله به من میگه کجا میری تو ؟...با تعجب برمیگردم میگم مگه نگفتی برم به سمت اون ماشین...فرمانده میخنده میگه....حسین گفته بهتره تو پشت جبهه خدمت کنی ...لازم نیست خودتو به خطر بندازی... آخه تو انگیزه خاصی واسه این کار نداری پس بیخیال این قضیه بشو.... با تعجب نگاه میکنم...حسین از من دور شده...از دور دستی به من تکون میده....من نمیتونم خوب ببینمش....حسین به آرامی داره به سمت خورشیدی میره که داره غروب میکنه....آرام اشک میریزم....

او رفت...او تنها رفت.....

http://i27.tinypic.com/v776mp.jpg

 

نوشته شده توسط مزداویچ در ساعت 14:4 | لینک  | 


دهانت را مي بويند.
مبادا گفته باشي دوستت مي دارم.
دلت را مي بويند...
روزگار غريبي ست نازنين.
و عشق را
کنار تيرک راه بند
تازيانه مي زنند.
عشق را در پستوي خانه نهان بايد کرد.
در اين بن بست کج و پيچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر فروزان مي دارند.
به انديشيدن خطر مکن.
روزگار غريبي ست نازنين.
آن که بر در مي کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوي خانه نهان بايد کرد.
آنک قصابانند
بر گذر گاه مستقر
با کنده و ساطوري خون آلود.
روزگار غريبي ست نازنين.
و تبسم را بر لبها جراحي مي کنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوي خانه نهان بايد کرد.
کباب قناري
بر آتش سوسن و ياس
روزگار غريبي ست نازنين.
ابليس پيروز مست
سور عزاي ما را بر سفره نشسته ست.
خداي را در پستوي خانه نهان بايد کرد.

ـ احمد شاملو ـ

http://i13.tinypic.com/4pklc8o.jpg

نوشته شده توسط مزداویچ در ساعت 10:11 | لینک  |