تبليغاتX
خاطرات یک مرد مرده

_هی آمیگو ....میشه منو تا یه جایی برسونی....

_نه...وقتشو ندارم.....

_خواهش میکنم.....

_گفتم نمیشه...تو دلش میگه : مکزیکی عوضی ...میدونم یه قرون پول نداره میخواد چتر من بشه تا یه گوری برسونمش اونوقت یه کارد میزاره بیخ گلوم میگه هر چی پول داری رد کن بیاد....فکر کرده احقم...عمرآ اگه سوارش کنم.....

 

یه ساعت بعد...یه دختر زیبا و جوون میاد میگه...

 

_آقا تا استنفورد بریج میری...

_نه خانم.....

_آقا خواهش میکنم....

_گفتم نمیشه مزاحم نشو......تو دلش میگه : دختر عوضی....فکر میکنه با این قیافش میتونه من خر کنه....فکر میکنه من این جور آدما رو کم دیدم....همتون یه جورین.......یا پول نداره میخواد به این هوا خر بشم و برسونمش یا یه تفنگ میزاره رو شقیقم میگه هر چی داری رد کن بیاد....

 

 نیم ساعت بعد یه مرد جوان و خوشتیپ.....

 

 _50 دلار میدم تا کلیسای میدسون ببر....

_اممم...نه نمیشه....

_آقا 100 دلار میدم....

_نه نمیشه ...تا به پلیس زنگ نزدم برو.....تو دلش میگه : مردک عوضی...فکر میکنه من خرم....میخواد گولم بزنه ...فکر میکنه من یه آدم طماعم....تا دو قرون پول میبینم خودم رو گم میکنم....اونوقت که رسیدیم یه جای خلوت تمام جیبم رو خالی میکنه بعدشم میکشه منو.....

 

 اخبار امروز ....

 

امروز جنازه یه راننده تاکسی در مرکز شهر پیدا شد که از گرسنگی تلف شده بود...       به گفته پلیس این شخص نزدیک به یک ماه هیچی نخورده بود و در جیبهای این مرد هم هیچ پولی پیدا نشده بود.... هیچ کس نمیدونه چرا این شخص اعتصاب غذا کرده بوده....

 

__________________________________________________

 

اینو گفتم که دوستان به زندگی خوشبین باشن.....

نوشته شده توسط مزداویچ در ساعت 23:37 | لینک  | 

خسرو شکیبایی خاطره شد.......
 
http://www.cinetmag.com/Gallery/Axha/11_KhanehCinema_05_112942.jpg
نوشته شده توسط مزداویچ در ساعت 19:53 | لینک  | 

آزادی اسرای لبنانی مخصوصآ سمیر قنطار بر همه رهروان مقاومت و ایثارمبارک باد......

 

 http://www.nisleerskov.com/ftp.nisleerskov.com/samirkuntar.jpg

نوشته شده توسط مزداویچ در ساعت 14:28 | لینک  | 

ولادت بزرگمرد تاریخ ، اسوه مقاومت و ایثار ، مردانگی و شجاعت و دلاوری و یکرنگی حضرت علی ( ع ) و روز پدر بر تمامی دوستان مبارک باد.......

 

http://www.7sn.net/images/dez/imam_ali800.jpg

نوشته شده توسط مزداویچ در ساعت 23:47 | لینک  | 

در تاریکیهای نمور و سرد دره تنها نشسته بود......باخودش فکر میکرد سالیان دوریست که دراین دره ژرف و قدیمی زندانیست.....یادش نمی آید آخرین بار کی خورشید آن گوی پر نور و آتشین را رویت کرده باشد.....اسمش را نیز از یادها برده بود......سالهای سالست بعد از آخرین نبرد خیر و شر در زمان زئوس و شکست ارتش شر به سر کردگی برادر بزرگش ( تایتان کبیر ) به وسیله فرزند زئوس ( هرکول ) میگذرد...بعد از شکست خفت بار ارتش شر و کشته شدن برادر بزرگش تایتان کبیر به دست هرکول او به جرم همراهی با ارتش شر و به علت برادر بودن با تایتان محکوم به زندانی در دره خدایان شد.....او میدانست که هیچ نقشی در لشکر کشی به المپ ( کوهی که محل زندگی زئوس است ) نداشت ولی چه کسی حرف او را باور میکرد...همگان میگفتند او برادر تایتان است....... او هولناکترین فرمانرای تاریکی است...او فرمانروای آتش سیاهست ( آتشی که به ظاهر آتشست ولی آتش نیست بلکه آتشی سرد است که هر کس گرفتارش شود به قلمرو تاریکیها پای میگذارد ).....او بالروگ بی رحم است.....بالروگ با به یاد آوری این سخنان آهی سرد کشید.....یادش آمد آنروز که برادرش تایتان کبیر آمد و به او گفت :

_برادرم .....بیا با من متحد شو تا کیان این دشمنان را برچینیم.....

ولی او این پیشنهاد را رد کرد...هرچند میدانست اگر با برادرش متحد میشد پیروزی آنها حتمی بود.....او به یک علت این پیشنهاد را نپذیرفت..... عشق....آری...او عاشق آرتمیس دختر کوچک زئوس بود....میدانست اگر با او متحد شود آرتمیس از غصه مرگ پدرش نابود میشود.....میدانست علت این که او زندانیست این نیست که به او تهمت اتحاد با ارتش شر را زده اند بلکه تنها علش اینست  زئوس از او متنفر بود........زیرا زئوس میدانست او عاشق آرتمیس است و چیزی که بیشتر زئوس را می آزرد این بود که آرتمیس نیز عاشق بالروگ بود.... زئوس توانست با این بهانه او را به این زندان تاریک تبعید و او را از عشقش دور نگاه دارد.....

هر گاه به کوه آتن میروید دره ای ژرف را میبینید که نامش دره خدایان است.... هر گاه باد در آن زوزه میکشد احساس میکنید فریاد موجودی تنها و دل شکسته را میشنوید....انگار این این صدا میگوید آیا خبری از عشق گمشده ام دارید....

 

 

_____________________________________________________

 

 

پی نوشت (1) : برای اینکه دوستان بتوانند این داستان را بهتر درک کنند من تصمیم گرففتم عکسهای این شخصیت ها را برایتان به نمایش بگذارم....

پی نوشت (2) : من این داستان را خودم نوشتم پس بیخود به دنبال اصل ماجرا و ادامه داستان نباشید......

 

 

بالروگ :

 

http://www.klausscherwinski.de/gfx/gallery/mixed/big/Balrog.jpg

 

 

تایتان کبیر :

 

http://www.prometheus-imports.com/neptune-poseidon-blw-l.jpg

  

آرتمیس :

 

http://www.archeryhaven.com/Archers/Pictures/Artemis.jpg

 

 

 زئوس:

 

http://www.tektonics.org/parody/zeus.jpg

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط مزداویچ در ساعت 0:28 | لینک  | 

حوصله ام سر رفته بود و واسه همینم نگاهی به گذشته ام انداختم.........داشتم به آرشیوم نگاهی مینداختم و کامنتایی که دوستان برایم گذاشته بودند...چه بسیار از دوستانی که با گذاشتن کامنتی آغازی بر آشنایی من با آنها بودند و چه بسیار دوستانی که با گذاشتن کامنتی ناراحت کننده خطی بر دوستی وبلاگهایمان کشیدند....زندگی ما هم مثل کامنتهایمان میماند...اگر دقت نکنیم خطی قرمز بر تمامی روابطمان میکشیم......

سلام بر تمامی دوستان وبلاگ نویسم....

اینویز بانو ( آرزو خانم ) _امین موج _پارازید_دکتر مهدی (طنز متفاوت)_مریم خانم(هیچکس)_عسل_آیدا (دختر ماه)_دختران آدم و پسران حوا_روژین و روزگارش_هانی (چیزی شبیه زندگی)_کیوان (خبرنگار معلوم الحال)ـ الی (فحش نده)_سعید ترشیزی_محمد (گارفیلد)_محسن مالکی_سامان فیروزی(دست نوشته های یک سفیر)_عکس روز_صندوقچه و درآخر استاد گرامی حسین ( دست نوشته های حسین)...........

نوشته شده توسط مزداویچ در ساعت 23:23 | لینک  | 

جنگ نفت ( قسمت دوم)

 

 

 

یه جوان حدودآ 20 ساله نزدیکش میشه و با لهجه عربی به انگلیسی میگه دستاتو بذار پشت سرت....بدون هیچ مقاومتی دستاشو میذاره پشت سرش و با خودش فکر میکنه الانه که طرف ماشه رو بکشه و یه گلوله بنشونه وسط پیشونیش.....چشماشو میبنده...نمخواد این صحنه رو ببینه...حس میکنه یه چیزی رو چشمش دارن میبندند...

نمیتونه جایی رو ببینه...میفهمه که یه پارچه رو صورتش بستن که جایی رو نبینه.....

نیمخواد فکر کنه قراره چه بلایی سرش بیارن....دستش هنوز درد میکنه.....

 نزدیک به یه ساعت بود که داخل یه ماشین گذاشتنش...با خودش فکر میکنه کجا داره میره..... که یهو بیوش میشه..... چشمانشو باز میکنن...میبینه داخل یه سلول تاریک انداختنش....میترسه..میره یه گوشه میشینه...از بقیه دوستاش هیچ خبری نداره....

 

سه روز بعد....

 

در سلول باز میشه و یه نفر میندازن داخل سلول....به طرف نگاه میکنه.....با خودش میگه این دیگه کیه.....یکم دقت میکنه میبینه این لباسی که تن طرف هست آشناست...ناگهان درجا خشکش میزنه....باورش نمیشه.....طرف لباس خلبانی نیروی هوایی ارتش آمریکا تنشه....به طرف یکم آب میده....ازش اسمشو میپرسه...مایک ساندرز...خلبان یک شکاری بمب افکن F_15......ازش میپرسه کی دستگیر شده میگه حدودآ یه ساعت پیش...جنگندشو رو هوا ترکونده بودن......خلبان ازش میپرسه نمیدونی دقیقآ کجاییم....با خودش فکر میکنه.....میگه وقتی به ما حمله کرده بودن ما نزدیک بغداد بودیم پس به احتمال زیاد داخل بغدادن.....وقتی اینو میگه میبینه خلبان داره با تعجب نگاهش میکنه....از خلبان میپرسه چیه ؟ چرا داری این جوری نگاه میکنی.....خلبان بهش میگه هواپیمای منو نزدیک مرز ایران زدن و احتمالآ اونا تو ایرانن.....میگه چطور ممکنه...میگه من دیدم که دارن منو به طرف مرز ایران میبرن.....

باورش نمیشه...میدونه دیگه کارش تمومه....دیگه هیچکس پیداش نمیکنه.....میزنه زیر گریه.....با خودش میگه چرا من ؟.... چرا من باید به همچین سرنوش شومی دچار بشوم......

 

یکسال بعد....

 

ایران طی یک معامله مخفیانه با آمریکا 22 سرباز آمریکایی را با 64 نیروی امنیتی ایرانی که توسط نیرویهای آمریکایی اسیر شدند معاوضه کرد.....

در این میان از سرنوشت یک سرباز و یک خلبان آمریکایی هیچ خبری نبود.....

دولت آمریکا اعلام کرد خلبان مایک ساندرز و سرباز جوزف سامانتا احتمالآ در درگیریهای عراق کشته شده اند و اجساد آنها توسط شورشیان عراقی معدوم شده است.....

 

 

 

http://media.mnginteractive.com/media/paper121/20050629_FPG_TFRONT.JPG

 

 

 

( این جمله از دکتر شریعتی را یکی از دوستان من (دکتر حسین) که من ارادت خاصی به ایشان دارم به من یادآوری کردند که گفتنش خالی از لطف نیست....

ما را می بردند به جنگ کسانی که نه می شناختیمشان و نه از آنها کینه ای به دل داشتیم و برای کسانی می جنگیدیم که هم خوب همدیگر را می شناختند و هم کینه های دیرینه ای با هم داشتند...)

نوشته شده توسط مزداویچ در ساعت 1:0 | لینک  | 

خیابانی در حومه بغداد....

داخل یک جیپ زره پوش آمریکایی......

 

عرق کرده..با خودش فکر میکنه که اشتباه بزرگی کرده که اومده عراق.....گاهی وقتا فکر میکنه که ای کاش که به حرف مامانش گوش میداد و درس میخوند و دکتر میشد....ولی حیف شد..از بس علاقه به اسلحه داشت که رفت عضو ارتش آمریکا شد......اوایل که میخواست بیاد عراق خوشحال بود چون با خودش میگفت عین تو فیلمها یکم تیراندازی میکنی و چندتا تروریست رو میکشی ( عین اون بازی که تو کامپیوترش داشت و مرتب باهاش بازی میکرد )...ولی از وقتی که اومده بود عراق بدبختی پشت بد بختی.....هیچ وقت یادش نمیره .....اولین عراقیی کشت یه پسره 16 یا 17 ساله بود......وقتی داشت تو یه خیابون راه میرفت یه نفر رو دیدیه بود که یه چیزی دستشه.....بدون اینکه فکر کنه شلیک کرد....وقتی میاد سراغ طرف میبینه که یه پسر بچه افتاده رو زمین و یه تیر تو سینش خورده و چند متر اون طرفترش یه تیکه چوب افتاده زمین....هیچ اسلحه ای دستش نبود....تا چند روز حالش بد بود و یه هفته بعد دوباره همه چی از اول شروع شد ولی این بار دیگه از کشتن هیچ احساس گناهی نمیکرد.....با خودش حساب کرده بود یه 20 نفری رو نفله کرده .....حوصله نداشت در این مورد فکر کنه ولی یه چیز رو خوب میدونست....و اون اینه که اگه عراقی ها بخوان کاری کنن دهنشون سرویس میکنن....تا حالا 5 تا از دوستاش جلو خودش کشته شدن....3 نفر با بمب کنار جاده ای و یه نفر به وسیله یه تک تیرانداز عراقی کشته شده بود..... ولی بهترین دوستش ( جو همیلتون ) هفته پیش به طرز فجیعی مرد...تو یه درگیری یه آرپی جی دقیقآ به شیکمش خورد....از اون فقط پوتین هاش مونده بود.....از همه بدتر این بود که همه کسایی که به اونا حمله کرده بودن قسر در رفته بودن....از شیشه زره پوش داشت جیپ جلویی رو نگاه میکرد .....فرمانده  عملیات توی اون ماشین بود.....توی دلش یه فحش آبدار نثارش کرد.........

 

بووووووووووووووم.......

 

ماشین جلویی تیکه تیکه شد.....باورش نمیشد..... تو همین حال بمب دوم منفجر شد و ماشینشون چپ کرد.....با هزار بدبختی پرید بیرون...دستش بد جوری درد میکرد...احتمالآ دستش شیکسته.....میبینه که تنها نیست دوتا از دوستاش هم پریدن بیرون ولی حال یکیشون افتضاحه.....از سرش داره خون میاد.....برمیگرده میبینه چندتا عراقی با مسلسل به طرفش میان... نمیتونه اسلحه رو دستش بگیره...دستش بد جوری درد میکنه....برمیگرده که به دوتا دوستش بگه که مواظب باشین اونا دارن میان.....درجا خشکش میزنه... دوتا دوستش به علامت تسلیم دستاشونو بالا بردن.....میدونه دیگه کارش تمومه...از ترس گریه میکنه.......ولو میشه رو زمین....

 

اخبار  CNN :

امروز طی یک عملیات تروریستی 4 سرباز آمریکایی کشته شدن و از 3 نفر آنها اطلاعی در دسترس نیست......

حالا به ادامه اخبار توجه کنید.....

 

 

http://www.mazine.ws/files/humwee.jpg

 

 

http://informedvoters.files.wordpress.com/2008/03/iraq-war.jpg 

 

 ادامه دارد..........

نوشته شده توسط مزداویچ در ساعت 0:14 | لینک  |