تبليغاتX
خاطرات یک مرد مرده

دوستان من باید بروم خودم رو واسه امتحانت پایان ترم آماده کنم....در نتیجه از حضور شما ( تا ۱۶ تیر ) مرخص میشم......

بنا به اصرار دوستان عکسم رو هم واستون میزارم....ولی فکر کنم دوربین یه خورده اشکال داشته و نتونسته عکسم رو واضح بندازه......

 

http://www.ironicsans.com/images/terror-logo-00.jpg

 

مرد سمت چپی خودمم و راستیه رفیقمه....(بچه گلیه فقط یه خورده زود قاطی میکنه )....

نوشته شده توسط مزداویچ در ساعت 14:40 | لینک  | 

توجه : این یک داستان واقعی است.....

 

اول ترم....

کلاس تحلیل سازه 2...

 

_سلام استاد

_سلام

_ببخشید استاد میخواستم ببینم اگر امکان داره من سر کلاساتون نیام...

_واسه چی...

_واسه اینکه من ترم قبل همین درس رو با شما داشتم و میخواستم غیر حضوری بردارم......

_باشه عیبی نداره....

 

آخر ترم....اسم من روی بورد حذفی ها....

 

_استاد چرا منو حذف کردین....

_آخه سر کلاسام حضور نداشتی....

_استاد من از شما اجازه گرفتم سر کلاساتون نیام چون قبلآ این درسو داشتم.....مگه یادتون نیست.....

_هاها گول خوردی...من سر کارت گذاشتم که یه خورده بخندم....یه ترم سر کار بودی بچه جان......شما در هر صورت حذفی.....انشالا ترم آینده فرزند باهوشم.....

نوشته شده توسط مزداویچ در ساعت 14:6 | لینک  | 

یک روز از خواب پا میشی میبینی رفتی به باد...

هیشکی دور و برت نیست همه رو بردی ز یاد....

 

این بیت ( از نامجو ) دقیقآ گویای حال و روز منه.....

دیگه حال خودم رو هم ندارم چه برسه به وبلاگ نویسی....

دوست دارم یه روز از خواب بیدار بشم و خودم از یاد برده باشم.....

آخرین باری که خندیدم مال 2 ماه پیش بود......

حالا میفهمم زندگی واقعآ سخته.....

چقدر زود پیر شدم.....

از فصل بهار متنفرم.....

زمستونی باش یا تابستونی....

 

http://j4ckhh.altervista.org/blog/wp-content/uploads/2007/03/sigaret.jpg

 

 

نوشته شده توسط مزداویچ در ساعت 1:14 | لینک  |