تبليغاتX
خاطرات یک مرد مرده

دیروز با خود میگفتم............

دیگر نمیتوانم بخندم......

دیگر نمیتوانم شاد باشم.....

دیگر نمیتوانم رویا ببینم.....

دیگر نمیتوانم آرزو کنم.....

دیگر نمیتوانم به آینه ضمیرم نگاهی بیفکنم......

دیگر نمیتوانم صحبتی کنم.......

دیگر نمیتوانم به لالایی مادر گوش فرا دهم......

دیگر نمیتوانم به نوازش پدر دل ببندم........

دیگر نمیتوانم خدا را ببینم.......

دیروز اعتراف کردم شکست خوردم.........

 

لیک..........

 

امروز به خودم گفتم شاید پیروز شوم......

 

ولی..........

 

فردا حتمآ پیروز میشوم........................

 

تا هنگامی که........

 

درونم زنده باشد امید......

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 14:33  توسط مزداویچ  | 

ظهر میخواستم بخوابم که یکی از دوستام زنگ زد...مجید هاشبک بود (بخاطر پراید هاشبکی که داره این جوری صداش میکنن ) گفت داداششو با نامزد داداش رو پلیس گرفته و الان هردوشون پاسگاه هستن ،میخواست من باهاش برم پاسگاه تا داداش و زن داداششو آزاد کنه....جاتون خالی... این قدر التماس یارو رو کردیم تا آزادشون کرد...تازه مدرک هم داشتیم که اینا زن و شوهرن ولی به خرج پلیسه نمیرفت....بالاخره با هزار زحمت ولشون کردند....این جریان منو یاد یه شعری انداخت.... خواننده این شعر کیوسکه (KIOSK) و شعریه که بازگو کننده زمان حال جامعه ماست ، جامعه ای که داره با دستای خودمون نابود میشه.....طنز سیاه و تلخی تو این شعر نهفته ، امیدوارم شما هم اونو درک کنین........

_____________________________________

 

جاده خوشبختی در دست تعمیره

دور بزن برگرد این اسمش تقدیره

 

پل رابطه در دست احداثه

تآمین بودجه کار ، تو دست اندازه

 

چراغای پارک همگی خاموشن

یه سری آدم یه چیزایی اونجا میفروشن

 

یه راننده ناشی ، یه راننده مسته

هر طرف میری همه جا بن بسته

 

وقتی عاشق بودن گناهه

فرصت رابطه ، یک نگاهه

 

معنی سکوت تو صدامه

دولت بیدار فقط تو خوابه

 

نپرس از من ، نپرس از عشق

 

منزل مقصود یه سرابه

عمر این قصه ، عمر حبابه

 

نپرس از من ، نپرس از عشق

 

فرشته ها رو خبر کنین همه بس نیست

مشترک مورد نظر در دسترس نیست

 

تلفن امداد یه سره اشغاله

این شماره که ماله پارساله

 

پول نداره ولی اخلاقش بد نیست

وقتی پول نداره اخلاق اصلآ مطرح نیست

 

خواستم بیام پیشت ، خیابونا شلوغ بود

اگه گفتم دوست دارم ، شوخی کردم ، اونم یه دروغ بود

 

آقا دل خوش بگو سیری چنده ؟

پسرم گوش کن نصیحت مثل قنده

 

جاده خوشبختی در دست تعمیره

دور بزن برگرد این اسمش تقدیره

.

.

.

.

.

_________________________________________

 

شاه بیت این شعر به نظر من همون بیتیه که با رنگ قرمز مشخص کردم.....یک واقعیت محض........

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 11:51  توسط مزداویچ  | 

سلام بر دوستان عزیز.....

با مجموعه جدید مسائل جدید آموزشی در دانشگاه در خدمتتان هستیم.....

فصل امتحانات میان ترم نزدیکه که البته به امتحانات نینی گول زنک معروفه ….

با توجه به اینکه 99/99 درصد دوستان علاقه ای به خوندن درس در کل ترم بجز شب امتحان ندارن و شب امتحان با 254861 نوع جزوه و 125487 نوع کتاب خودشونو خفه میکنن و در آخر سر جلسه با دیدن سوالات فضایی کف خون بالا میارن و گند میزنن به امتحان لذا برای سهولت در امتحانات چند روش مختصر و مفید به شما معرفی میکنم تا با کمترین زمان ممکن بهترین نتایج رو بگیرید.....

 

1)اگه پاپا جونتون پولداره میتونین سوالاتو بخرین یا حتی خود استادو اصلآ به ددی جونتون بگو دانشگارو واستون بخره و اگه نخرید باهاش دو ساعت قهر کنین تا بخره...بهش بگین قهر قهر تا روز قیامت....

 

2)تقلب کنین...قدیمی ترین در عین حال موثر ترین راه حل ، ولی باید پای لرزشم بشینین (در جلسه بعد آخرین متد تقلب رو به شما معرفی میکنم)

 

3)یکی رو جای خودتون بفرستین سر جلسه البته در نظر داشته باشین قیافه یارو تابلو نباشه...یعنی خیلی زشت یا خیلی خوشگل نباشه...خلاصه توجه استاد رو جلب نکنه....

 

4)خودتونو به موش مردگی بزنین ، یعنی برین پهلو استاد بگین من بابام مرده، ننم سکته زده ، داداشم آمبولی کرده ، خواهرم ترکیده و خودم هم سرطان دارم.....

خواستون باشه به استاده حرف تکراری نزنین یعنی حرفایی که میزنین حرفایی نباشه که پارسال هم بهش زدین..آخه میدونین بی پدرا حافظه عجیبی دارن.....

 

5)نگذارین امتحان برگذار بشه که شامل مراحل زیر میباشه....

 

الف)آتش زدن جلسه امتحان....

ب)خود سوزی در وسط جلسه امتحان....

پ)دوست سوزی در وسط جلسه امتحان....(یعنی یکی از دوستات یا دشمنات فرقی نمیکنه آتیش بزن)

ت)بمب گذاری در جلسه امتحان و ترکوندن جلسه....

ث)بمب گذاری ماشین استاد و ترکوندن خود استاد (این جوری بهتره چون هم تلفات کمتری داره و هم دعای خیر تمامی داشجویان پشت سرتون هست)

ج).............................(این مورد خیلی ترسناک و وحشناکه واسه همینم برای جلوگیری از سکته و تشنج احتمالی شما از گفتن آن معذوریم )

چ)کشتن کل دانشجویان.......

 

خوب برای امروز بسته ، منم از وقت قرصم گذشته باید برم قرصامو بخورم ، تا برنامه بعد همه شما رو به خدای بزرگ می سپارم.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 20:0  توسط مزداویچ  | 

با توجه به اینکه در هر دانشگاه ، انتظامات اون دانشگاه نقش کلیدی و مهمی  رو ایفا میکنه و از اون جایی که وجود انتظامات موجب رنجش دانشجویان مخصوصآ دانشجویان عاشق پیشه میشود....واسه همین هم اینجانب وظیفه خودم دونستم تا راه حلی واسه این دانشجویان پیدا کنم.....

1)اگر می خواهید با (....)* گفتگو کنید از یکی از دوستان قابل اعتمادتون بخواهید کشیک بدهد تا به محض رویت یک مورد مشکوک به شما خبر بدهد البته حواستون باشه اینقدر محو صحبت خود طرف نشوید که متوجه علامت نشوید....

2)میتوانید از وسایل ارتباط جمعی استفاده کنید البته لازم به ذکر است که میکروفن دانشگاه جزو وسایل ارتباط جمعی نمیباشد.منظور موبایل ، نامه ، پیک (واسته)،تلگراف.....استفاده کنید...

3)اگر هیچکدام از این موارد جواب نداد بهتر است با سوژه یه قرار خارج دانشگاه بگذارید که این کار بزرگترین اشتباه زندگیتان است...میدونید چرا ؟

آخه شما در داخل دانشگاه یه مشکل دارید در خارج 53254  مشکل ، که شامل پلیس مهربان و دوست داشتنی ، موتوریهای با ادب و با جنبه ، دوستان قدیمی و فامیل و در آخر جاسوسان انتظامات و افراد نفوذی آنها....

4)اگر هیچکدام از راههای بالا جواب نداد باید از روش مزداویچی استفاده کنید...

 

روش مزداویچی:

حذف انتظامات دانشگاه ، که شامل مراحل زیر میشود...

1)با ریختن مواد مسموم در غذای سلف میتوانید از تعداد انبوه آنها بکاهید البته ممکن است تعداد زیادی از دانشجویان و دوستانتان نیز تلف بشوند، مهم نیست، راه شما راه مقدسی است و چندتا بچه سوسول تلف بشوند اصلآ مهم نیست بالاخره هر کاری دو سه تا تلفات دارد مثل مرغداری ، گاوداری ،گوسفند داری......

2)با استفاده از مقاومت مسلحانه میتوانید آنها را از صفحه روزگار پاک کنید ( البته بعدش خودتان پاک میشوید).

3)بمب گذاری...(حواست باشه عملیات انتحاری نباشه چون خودت باید زنده بمونی).

 

سخن آخر:عزیز من تو که نه جرات داری نه جربزه اینکارا پس (....)میکنی دنبال اینکارا میری....بشین درستون بخون و اینقدر هم دنبال راهکارهای احمقانه نگرد چون هیچ راهی وجود نداره......

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 21:20  توسط مزداویچ  | 

_ پلیس راهنمایی:چرا تند میری؟؟؟

_ راننده:آخه کار داشتم....

_ پلیس راهنمایی:این که نشد دلیل همه کار دارن ولی چرا تند نمیرن....

_ راننده:آخه کار من با اونا فرق داره.....

_ پلیس راهنمایی:نخیر هیچ فرقی نداره قانون واسه همه یکسانه......

_ راننده:ای بابا گیر نده ، بابا من کار دارم ،ول کن مارو....

_ پلیس راهنمایی:چی، توهین میکنی....گواهینامه و کارت ماشین....

_ راننده:همراهم نیست....

_ پلیس راهنمایی:پس بریم پارکینگ......

_ راننده:ای بابا ،ببینم اصلآ قیافه من واست آشنا نیست...

_ پلیس راهنمایی:نه....تا حالا ندیدمت....البته تا حالا قیافه به این زشتی ندیدم....

_ راننده:ببینم تو تلویزیون نگاه نمیکنی.....

_ پلیس راهنمایی:نه.....

_ راننده:روزنامه چی؟ روزنامه که میخونی.....

_ پلیس راهنمایی:نه.....حالا اینا چه ربطی به موضوع داره....

_ راننده:آخه احمق داری با رییس جمهور کشورت حرف میزنی......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 19:24  توسط مزداویچ  | 

_مامان جون....

_بله پسرم....

_برام اون ماشینو میخری....

_نه....

_پس اون آدم آهنی رو واسم بخر....

_نه.....

_لااقل اون تفنگو واسم بگیر.....

_نه نمیشه بچه ...تو چقدر اصرار میکنی...تو دیگه مرد بزرگی شدی... الان 8 سالته....

_اه...لعنتی... زنیکه خسیس.....پس حداقل سیگارمو بهم پس بده حوصلم سر رفت.....در ضمن دفعه آخرت باشه یواشکی میری سراغ جیبم.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 11:53  توسط مزداویچ  | 

 

_حوصلم سر رفته از زندگی.....

از خوشیهای الکی حتی آهنگای التون جان یا کریس د برگ هم حال نمیده...زندگیم یکنواخته دیگه هیچی منو سر حال نمیاره....

دوستام،خانواده،دانشگاه،حتی الافی تو خیابونا ( هر چند این یه موردو هیچ وقت امتحان نکردم ولی میدونم اصلآ حال نمیده) تکراری شده.........

کار کردن تو شرکتا به عنوان یه جوجه مهندس هم خسته کنندست......

دیگه وبلاگ نویسی هم مثل قدیم شارژم نمیکنه، فقط به عشق دوستا که میان سر میزنن مینویسم،تازه چه فایده که هر دفعه از دفعه قبل خنک تر و لوس تر مینویسم،دو روز دیگه همونا هم بهم سر نمیزنن.....

تنها،خمیده تو زیرزمین خونه در حال نوشتن این متن سراسر افسرده که بوی خودکشی میده.........

چی...چی گفتم...خودکشی.....آره خودشه تاحالا امتحانش نکردم......حالا چه جوری خودمو بکشم....

با طناب یا قرص...اصلآ چطوره با تفنگ ترتیبه خودمو بدم...نمیدونم کدوم رمانتیک تره.....بهتره آهنگ خودکشی محسن چاووشی رو گوش بدم بعد خودمو بکشم.....اینجوری بهتره.....

 

_مزدااااااا......

 

_بعله مامان......

_داری چیکار میکنی؟؟ مگه فردا امتحانه فولاد (2)نداری.....

_اوخ یادم رفته بود... بهتره بشینم فولادمو بخونم.....جزومو کجا گذاشتم... اه... لعنتی....آقا فعلآ خداحافظ تا بعد....چی گفتین....خودکشیم چی میشه؟؟؟....ولش....وقت واسه این سوسول بازیا زیاده....چیه ؟؟؟چرا این جوری نگام میکنین......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 21:19  توسط مزداویچ  | 

_ اوه خدای من داره نزدیک میشه....

_ هیسس حرف نزن،تکون هم نخور، امکان داره توجهش به ما جلب بشه....

_ دیگه خیلی دیر شده ، یه کاری کن جک....

_ میگی چیکار کنم.......

_ اون لعنتی رو بکش ......

_ نمیتونم..... من تا حالا از این کارا نکردم.....

_ د بکشش لعنتی و گرنه ترتیب جفتمونو میده.....

_ نمیتونم....

_ جک.....

 

_...نه آآآآآآآآآ...

.
.
.
______________
تپ_______________

.

.

_ آخیش کارشو تموم کردی ، دیدی اصلآ سخت نبود...زنبور لعنتی...نگا کن چقدر گندس....

 

_ آره اگه نیشمون میزد پدرمون در میومد....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 20:49  توسط مزداویچ  |