|
|
|
|
|
_ سلام پدر.... _ سلام فرزندم.... _ پدر یه اعتراف داشتم... _ بگو گوش میدم فرزندم.... _ میدونی پدر من یه پلیسم.واسه همینم تمام روزو دنبال دزدا و قاتلام... _ خوبه فرزندم کار خوبی میکنی... _ به نظر شما من باید بین مجرمین فرق بذارم.... _ البته که نه چون همه ما پیش خدا یکسانیم... _ خیالم راحت شد ، خوبه که شما این قدر روشنفکر هستید.... _ بله فرزندم چون من یه کشیشم.... _ پس پدر لباساتو بپوش تا با هم بریم اداره پلیس... _ چرا فرزندم..... _ چون پدر ، آقا پسرتون به جرم 12 فقره دزدی مسلحانه و 5 مورد آدم ربایی و 7 مورد تجاوز و 6 فقره قتل دستگیر شده..... _ خب این چه ربطی به من داره.... _ آخه اون اعتراف کرده این کارا رو با همدستی شما انجام داده.... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 13:46 توسط مزداویچ
|
|
||
|
|
|
|
|
_ نه اون به من توهین کرد..... اون به من گفت چاق وکچل و احمق... نه... هیشکی حق نداره به من توهین کنه..من... من باید یک کاری کنم.... حالا هرکی میخواد باشه...میخواد زنم باشه یا هر خره دیگه....آره آره باید بکشمش...با همین چاقو شیکمشو جر میدم... اگه اعدامم کنن هم این کارو میکنم..... نمیدونم چرا با این دختره خپل ازدواج کردم.... اون همش به من دستور میده.. هی میگه این کارو بکن این کارو بکن.....آره باید دخلشو بیارم...با اون مامانه بهانه جویه ایکبیریش...همش من باید غذا درست کنم.....خوده نکبتش دست به سیاه و سفید نمیزنه.... _ حمید.... _ بله عزیزم... _ اسم این برنج چیه ؟ _ برنجه تبرکه عزیزم..... . . . . . . _____________تبرک بخر....حالشو ببر_______________ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 21:5 توسط مزداویچ
|
|
||
|
|
|
|
|
_سلام.... _سلامو زهر مار این چه وقت اومدن به خونست پسره بیشعور.... _آخه کار داشتم نمیشد زود بیام.... _غلت کردی کار داشتی ، برو همون قبرستونی که بودی..... _آخه نمیشه بابا... _چرا نمیشه احمق.... _چون فقط تونستم یه قبر اونم واسه تو بکنم..... _چی.... _بابا دیگه وقته رفتنه..... . ........بنگ بنگ........ . ـ شرمنده بابا بهت گفتم زیاد به من گیر نده... . . . (قابل توجه پدران پیله.....) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 21:17 توسط مزداویچ
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام... خوبی.... چرا با من حرف نمی زنی؟ چته باز قیافه گرفتی .... فکر کردی منتتو میکشم... قیافشو نگا کن همین جوری زل زده تو چشام پررو بازی هم در میاره... حتمآ از این که موهاتو کوتا کردم ناراحتی آخه چیکا کنم خیلی موهات فره... اصلآ منو نگا کن با کی حرف میزنم یه دقه نخور نمی میری والا... احمق اون کاغذا رو نخور مریض میشی..... اییش باید می ذاشتم اون جا کشته شی تا حالت گرفته شه ایکبیری.... (وقتی تنها همدمت یه گوسفند باشه وضیتت از این بهتر نمیشه) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 19:33 توسط مزداویچ
|
|
||